#در_انتظار_چیست_پارت_334
پوزخند معناداری میان لبانش جای گرفت، قاب چشمانش خشم و وحشت را زوزه میکشید. درونش غلغلهای از جوشش وسوسه بود. در مقابل سیب سرخ و زیبایی میدید که مدام به او چشمک میزند. حالش را با پوزخندهای بیهدف و مکرر نشان میداد. درون نگار قاصدکی ترس میآورد. لرزش بدنش با صدای جیغمانند گربه بیشتر میگردید. صدای نریمان با فاصلهی کمی به او رسید:
- خب... راجع بهش بگو...
- چ.. چ.. چی بگم؟
- راحت باش... نترس، بگو اسمش چیه؟ چهطوریه؟
- اسمش... حمیده، پسر خوبیه.
- ببینم... بهت دست زده؟
- ی... ی.. یعنی چی؟
- بهت دست زده نگار؟ کاری کردین با هم؟
- ن.. ن.. نه...
کمی به او نزدیکتر شد. نگار گوشهای از ذهنش درگیر حمید بود، نگرانش بود. گوشهای دیگر نیز به وحشت افتاده بود و مدام فریاد میکشید. روحش بسیار درهم شکسته بود. همچنان به فردا فکر میکرد، مدام میگفت:« کاش بودی حمید...! خدایا لطفا این موجود بیشرم را از من دور ساز.»
romangram.com | @romangram_com