#در_انتظار_چیست_پارت_333
لایهای شفاف از اشک به روی چشمانش نشسته بود. نگاهی به خویش انداخت، نگاه نریمان را تفسیر کرد؛ وقیحانه مینگریست. حرارت چندشناک بدنش به راحتی در فضا ساطع میشد. چشمانش مانند چشمان جغد شوم بود. قدمی به جلو نهاد و با لحنی که پر از شک بود، به سخن در آمد:
- نگار...؟
سرش به علامت سؤال تکان خورد. نریمان به سوی تخت قدم نهاد و با فاصلهی کمی از او به روی تخت نشست. نگار کمی عقب رفت و منتظر نگاهش کرد. صدای نریمان در ریزش بیرحمانهی باران و شلاقهای ترس درهم آمیخته شده بود:
- اون پسرِ... دوستش داری؟
با ترس به سخن در آمد:
- کـ.. دو... م؟
- همونی که دیروز باهم بیرون بودین. ببینم اونم دوستت داره؟ با من راحت باش.
نفسهایش پی در پی و لرزان بود؛ گویی نفس کم آورده باشد. مردمکهای چشمانش میلرزید و ترس در کوچههای خلوت خیابان شیون میکشید.
- ن.. ن.. نه... اون... برادر دوستم... بود.
ابروهای نریمان با خشم در هم کشیده شدند. کلامش دیگر آرام و فریبنده نبود، سفت و سخت مانند ضربات بیرحمانهی تبر به نونهالی میمانست:
- به من دروغ نگو نگار... اون پسر کی بود؟ دوستته؟ حرف بزن.
- ت.. تو رو خدا به مریم چیزی نگو... آره... قول بده چیزی نگی!
romangram.com | @romangram_com