#در_انتظار_چیست_پارت_332


حمید خنده‌ای کرد و گفت:

- باشه عشقم... پس مواظب خودت باشیا... خداحافظ.

- تو هم باش عزیزدلم. خداحافظ.

احساسِ شادمانی و خوشحالی می‌کرد. دستانش را به حالت پرستش در هم گره زد و انگشتانش را در هم فرو برد. چشمانش را با لبخند مهربان و پرامیدی بست و از خدا خواست حمید همیشه برایش باقی بماند. با احساس آسودگی و سبکی به اتاق بازگشت و به خواندن رمان محبوبش مشغول شد. تارون آسمان، با ابرهای غم‌گرفته سرودی از باغچه‌های آسمانی را می‌باریدند. ساعتی می‌گذشت، صدای گنگ باران از پشت قاب پنجره به گوشش می‌رسید. به روی شکم دراز کشیده بود و به روی حاشیه‌ی کتاب، نقش چشم و ابروی سیاهی را می‌کشید؛ بسیار باسلیقه و حساس. ساق پاهای لختش- که گوشت‌های نارس خود را به نمایش می‌گذاشت- وسوسه‌انگیز‌تر از دیروز بود. بیرون همچنان هوا سرد بود. نفوذ باد از منفذ‌های کناری پنجره فضای اتاق را سرد‌تر می‌کرد. لحظه‌ای بعد، ماشینی مقابل خانه از حرکت ایستاد. نور نارنجی‌رنگ چراغ‌های جلو، قطرات باران را به درشتی و وضوح نشان می‌داد. در باز شد و سپس ماشین خاموش گردید. نگار همچنان با شوق کودکانه‌ای به نقاشی مشغول بود. موهای مواج و زیبایش آزادانه‌‌ رها شده بودند. چشمانِ معصومش از نقشی که کشیده بود، رضایت کامل داشت. روحش تسکینی بی‌اندازه از عشق حمید احساس می‌کرد. دوست داشت فردا با تمام وجودش او را در آغوش بکشد و در گوشش به نرمی بگوید:« دوستت دارم!» از آن دوستت دارم‌هایی که همیشه در یاد می‌ماند. از آن دوستت دارم‌هایی که روح انسان را به جنبشی عمیق دچار می‌کند. دوست داشت فردا در آغوش حمید کودک بشود. دوست داشت...! در ژرف انگیز‌ترین حالت چشمانش، لغزشی از بارش دیده می‌شد. تاب و تب قلبش بیانگر عشق بود. و عشقی که جان می‌دهد... و انسانی که با آن جان می‌گیرد و در انتها عشقی که جان می‌سپارد و انسانی که می‌میرد.

کلید در قفل چرخید و صدای در هراسی وهم‌آلود به جان نگار انداخت. آب دهانش ناخودآگاه جاری و با سر و صدا بلعیده شد. با تردید از جای بلند شد و در همان حال با صدایی که لرزشی خفیف داشت، بلند به سخن در آمد:

- مامان؟ شمایین؟ چه‌قدر زود اومدین؟

با دیدن نریمان در درگاه خشکش زد. چشمانش... وای که چه‌قدر چندشناک می‌نگریست. لذتی آمیخته به وحشت‌آفرینی در چشمانش بود که نگار را قبض روح می‌کرد.

- تو... تویی؟ پس مامان کو؟

پوزخندی محو روی لبانش جا خوش کرد:

- مامان؟... مریم موند، من حالم خوب نبود اومدم خونه؛ اونم با دوستش برمی‌گرده، البته... فکر نکنم حالاحالا‌ها بیاد!

ناخودآگاه لرزش بدنش بیشتر شد. تاوان هراس بی‌اندازه‌اش را تاب و تب بدنش می‌داد. و حال ِ قمصور و قامعی که به قهقرا هجرت می‌کرد. سرش را چندباری تکان داد و با نوای پر از لرزش به سخن در آمد:

- آ..‌ها... ن! باشه.

romangram.com | @romangram_com