#در_انتظار_چیست_پارت_331


دقیقه‌ای بعد نریمان و مریم خانه را ترک گفتند. نگار ماند و یک دنیا خیال. حمید برایش بسیار عزیز شده بود. بالافاصله بعد از رفتن آنان، به سوی تلفن رفت و شماره‌ی حمید را گرفت. مانند همیشه شوق و اضطراب عجیبی در جانش بود. با سومین بوق، صدای خوشحالِ حمید به گوش رسید:

- الو... سلام عشقم! چی شده این موقع شب زنگ زدی؟

نگار نیز با لبخند پر از آرزویی به شوق در آمد:

- سلام عزیزدلم... هیچی مامانشون رفتن بیرون؛ یعنی مهمونی، تنها شدم خواستم بهت زنگ بزنم...

-ای جون...! پس تنهایی؟

- آره... تو چی کار می‌کنی؟

- منم داشتم به تو فکر می‌کردم؛ اما مثلا کار می‌کردم.

- وسط کاری؟پس من قطع کنم حمید، به کارت برس.

- نه این حرفا چیه؟ فردا همو می‌بینیم؟

- بعد مدرسه... اما به شرطی که بذاری زود برم؛ چون مامانم بهم گیر میده.

- باشه عزیزم، پس فردا می‌بینمت.

- حمید... بهتره قطع کنیم، این‌طوری وجدانم راحت‌تره.

romangram.com | @romangram_com