#در_انتظار_چیست_پارت_330
- آره، میشنوم.
نگار چشمانش را بست و گذاشت اشکهایش بیامان ببارند. ذهنش به پرواز در آمده بود. البته راه دوری قرار نبود که برود؛ چراکه ذهنش همیشه درگیر بود. خیال خسته و غمآلودش بال گستراند و به گذشته رفت؛ به آن روزها که وجودش از عشق حمید گرم شده بود.
***
آن شب، مانند دیگر روزهای بهار نبود؛ هوا ابری و مهگرفته و ابرها سیاه و بارانی بودند. آسمان تیره و تار میبارید. باران با صدای وحشیانهی خود به زمینِ سفت تازیانه میزد. در چالههای روی آسفالتها آب جمع شده بود. نور نارنجیرنگ تیربرقها اطراف را در ظلمتی وهمآلود محبوس میساخت. در لایههای سیاهِ ابر، آسمانی روشنتر اما تیره دیده میشد. صدای گربههای وحشی از دور به گوش میرسید. باران با رگبارِ وحشیانهی خود نعره میکشید. قطراتِ درشت باران با خشم خود را به زمین میکوبیدند. در انتهای کوچه، دودِ آمیخته به بخار، از دهانم بیرونم میآمد. خاکستر سیگار در امان نبود. برگهای کوچکِ نارنج، قطرهچکان آب میریختند. صدای ماشینها که با سرعت بالایی از روی چالهها رد میشدند، به گوش میرسید. هوا سرد و غمگرفته بود. باد زوزهکشان میخرامید. از دور، نورِ ساطعشده از پشت پردهی صورتیرنگ دیده میشد.
پکِ سیگار عمیقتر شد. آن شب، مریم به همراهِ نریمان به میهمانی باشکوهی دعوت بودند؛ تولد ِیکی از دوستانِ نزدیک مریم. مریم با لباس قرمزرنگ و کوتاهی برای میهمانی آمده بود. موهایش را کوتاه ساخته و به روی دوشش ریخته بود. نریمان نیز با لباس چهارخانهی قرمزرنگ و ریش پروفسوری کوتاه برای میهمانی حاضر بود. از نگاهش وحشت آفریده میشد.
باران همچنان رگبار بیرحمانهی خود را به سوی زمین ادامه میداد. زمین تابوتی برای قطراتِ تاباک باران بود. نگار مانند روزهای قبل نبود؛ او خوشحال و سرزنده از دوستیاش با حمید، روی تخت نشسته بود و کتابی را مطالعه میکرد. شلوار نازک و کوتاهی به پا داشت، به همراه تیشرت صورتیرنگ. صورت معصوم و گردش میدرخشید و لبهای غنچهمانندش میخندید. مریم بعد از آمادهشدن به اتاق نگار رفت. با دیدن نگار، پوزخندی زد و با لحن تندی گفت:
- ببینش تو رو خدا... جای اون رمان کوفتی بشین درست رو بخون دختر، ما داریم میریم، کاری نداری؟ چیزی نمیخوای؟
نگاهِ نگار به سوی مریم کشیده شد، با کلامِ تند مریم آزرده گشت؛ اما همچنان لبخند روی صورتش دیده میشد:
- میخونم مامان! نه مرسی، خوشگل شدی. خوش بگذره.
مریم نیز از تعریف نگار خوشش آمد، لبخند اغواکنندهای تحویل داد و گفت:
- خیلی خب، پس خداحافظ.
نریمان از دور به نگار مینگریست، هنگامِ تلاقی نگاهشان ترس عجیبی به جان نگار رخنه کرد. چشمانش...! چشمانش او را به جهنم تبعید میکرد. حتی چشمانش نیز پوزخند میزدند.
romangram.com | @romangram_com