#در_انتظار_چیست_پارت_329
- میفهمم... فردا اردلان رو نجات بده ارسلان. قول بده بهم.
عمیق نگاهش کرد. نگار نیز به این موضوع پی برده بود که ارسلان اگر به او قولی بدهد حتما سرآن خواهد ماند.
- قول میدم... قول میدم بهت نگار.
دستش میان دست نگار فشرده شد. لبخندی که میان اشک به لب داشت، برای ارسلان بسیار آرامکننده بود؛ گویی در آرامبخشترین جای ممکن به استراحت مشغول باشد یا نگار او را بوسیده باشد.
کمی سکوت میانشان بود. ارسلان با غمی که چهرهاش را میآزرد به نگار خیره شد:
- تو... نمیخوای بگی؟
نگار سرش را به زیر انداخت، همچنان بغض رهایش نمیکرد. همچنان چشمانش اشکآلود و غمزده بود. با حاشیهی ناخنش بازی میکرد:
- چی بگم؟
- چرا میخواستی خودت رو بکشی؟ چرا میخواستی نریمان و بکشی؟ چرا ازم جدا شدی؟ چرا چرا...؟
ناگاه بغض به فرط خود رسید و سیل اشک جاری شد. صدای هقهق نگار به همراه آب دهانی که از دهانش به بیرون پرتاب شده بود، همراه شد. چشمانش به خون نشسته بود و اشکها جاری بود. میان بغضی که تمام جانش را به لرزه میافکند و هقهقی که رعشهای بیامان به او میبخشید، به سخن در آمد:
- چ.. چ.. چی بگم، هان؟ دوست داری چی بشنوی؟ اینکه چرا اینطوری شدم؟ اینکه چرا مثل یه جنازهی متحرکم؟ اینکه چرا اینقدر درد دارم؟ ها؟ باشه... باشه میگم... مطمئنی تحملش رو داری بشنوی؟ مطمئنی مثل من میتونی بقیه عمرت رو باهاش زندگی کنی؟
قطرهای خودسرانه از چشمان ارسلان به روی گونه چکید. رگهای قرمزرنگ چشمانش متورم شده بود، ناخودآگاه دستانش میلرزید؛ گویی از چیزی که قرار بود بشنود هراس داشت. گویی در حال فروریختن بود. به سختی سر تکان داد و با لحن پر از تشویش و تردید به سخن درآمد:
romangram.com | @romangram_com