#در_انتظار_چیست_پارت_328


- چرا چرا چرا؟ اصلا چرا باید حرفات رو باور کنم هان؟

- یه دیقه صبر کن.

سکوت میانشان حاکم شد؛ اما هم‌چنان نفس‌های عصبی و بلندشان در فضا پخش می‌شد و به گوش یکدیگر می‌رسید. ارسلان دولا شد و در داشبرد را باز کرد. درونش روزنامه‌ای مچاله‌شده بود. به بیرون آوردش و به سوی نگار گرفت.

- این دیگه چیه؟

- صفحه‌ی دومش رو باز کن...

نگار صفحه‌ی دوم را باز نمود. تیتر بزرگی زده بودند. خبر مرگ بهادر ایزدی به دست جوان خامی به اسم اردلان رادمهر. چشمان نگار با کنجکاوی و جدیت خاصی متن را می‌خواند، سپس صدای غم‌آلود و بغض‌گرفته‌ی ارسلان به گوشش رسید و سرش را بالا آورد:

- برادرم... اردلان، به جرم قتل بهادر ایزدی، پدر همون دختری که دیدی افتاده زندون، اونم بی‌گـ ـناه. قتل کار عموی خانواده‌ست؛ اما هیچ مدرکی جز یه نوار فیلم وجود نداره که ما حدس می‌زنیم تو اون خونه باشه. من برای اینکه برادرم رو نجات بدم باید وارد اون خونه می‌شدم و تنها راهی هم که داشتم... شینا، دختر خانواده بود.

اولش خیلی برام سخت بود؛ چون تازه آشنا شده بودیم و حسم داشت بهت قوی می‌شد؛ اما چاره‌ای نداشتم. وقتی باهم دوست شدیم، می‌خواستم بهت بگم؛ اما ترسیدم نگار، ترسیدم از دستت بدم. حالا من موندم و یه نقش مسخره به اسم علی که باید جلوی این دخترِ بازی کنم تا بتونم تو اون خونه‌ی لعنتی بمونم و فیلم رو پیدا کنم. اگه... اگه تا آخر این هفته، یعنی فردا... فیلم رو پیدا نکنم، برادرم اعدام میشه نگار. می‌فهمی؟ من نمی‌خوام اون رو از دست بدم، نمی‌خوام... نمی‌خوام!

بغض گلویش شکست و اشک بود که صورت مردانه‌اش را به تندی می‌شست. نگار غم‌زده و پر از درد، با صورتی متاثر آرام اشک می‌ریخت. دستش را به سوی ارسلان برد و به روی دست او گذاشت. ارسلان اما با دست دیگرش صورتش را پوشانده بود تا گریه‌های مردانه‌اش را کسی نبیند.

نگار با لحنی بسیار آهسته و بغض‌آلود به سخن در آمد:

- متاسفم ارسلان... ببخشید... تو حق داری؛ اما... اما منم حق دارم ندارم؟ چه‌طور می‌تونم ببینم کسی که دوستش دارم با یکی دیگه‌ست، یکی دیگه رو می‌بـ ـوسه... با یکی دیگه می‌خوابه... چن‌طوری تحمل کنم؟

- می‌دونم... من خودمم دیگه نمی‌تونم طاقت بیارم نگار. فردا چه اردلان زنده بمونه چه... من آخرین روزم رو تو اون خونه می‌گذرونم. تو حق داری من رو نبخشی و پیشم نمونی؛ اما حق نداری تحقیرم کنی و من رو از خودت برونی.

romangram.com | @romangram_com