#در_انتظار_چیست_پارت_327
گوشهی لبش به بالا پرید، با نگاهی معنادار به او نگریست و گفت:
- تو؟ تو هیچ جایی تو زندگی من نداری ارسلان.
- چرا... دارم. تو داری لج میکنی، نمیذاری من حرف بزنم. هر آدمی رازهایی داره، بیا از رازهامون بگیم.
به نقطهی نامعلومی خیره ماند و با غمی که در عمق جانش میخندید به سخن در آمد:
- آدمی که رازهاش بیشتر از داشتههاش باشه یه مُردهی متحرکه!
- ببین نگار... میدونم چی میگی؛ اما بیا سکوتمون رو بشکونیم، بیا حرف بزنیم. نذار از تنهایی دق کنیم.
ناگاه بغض تمام وجودش را گرفت. به سختی خود را کنترل میکرد تا نبارد. چشمانش نویدی از ریزش اشکها را میدادند، اشکآلود و وهمانگیز بود. دیدش از اشکی که درون چشمانش جمع شده، کدر شده بود. نم اشک میان چشمانش، یادآور خاطرات تلخی بود که رهایش نمیکرد.
کلام تلخش ارسلان را برآشفت:
- تو دیگه چی میگی؟ تو از درد چی میدونی؟ یه دوست دختر خوشگل و احتمالا پولدار داری... دیگه چی میخوای؟
با خشم به روی فرمان کوبید و با صدای بلندش گفت:
- ببین نگار... حرف من رو گوش بده... اصلا، اصلا اونطوری که میگی نیست. چیزی که تو دیدی فیلم بود، من مجبورم با اون دختر باشم. میفهمی؟
نگار نیز برآشفت، با خشم رویش را به سوی ارسلان گرفت و غرید:
romangram.com | @romangram_com