#در_انتظار_چیست_پارت_326


- زر نزن... بذار برسیم یه جهنم‌دره بعد من حرفم رو بزنم، اون‌وقت تو هرچی دوست داشتی بگو... اصلا باور نکن؛ اما حرفم رو بشنو.

نگار با‌‌ همان حالت غم‌زده اما عصبی، پوزخندی دیگر تحویل داد:

- واسه‌م مهم نیست... راه ما جدا شده. اگه دستای تو به او خورده، دستای نریمانم به من خورده!

- ببند دهنت رو... من اون آشغال رو خودم می‌کشم... کثافت حرومزاده فکر کرده کیه!

اما نگار دیگر حرفی نزد، تنها با بغضی آشکارا و چشمانی اشک‌آلود، به بیرون خیره ماند. هوای سرد بیرون او را به یاد روزهایی می‌انداخت که برایش به روز نمی‌مانست، به جهنمی از درون سوخته شبیه بود. ارسلان که حال نگار را می‌دید، بیش از پیش آزرده و غم‌گرفته می‌شد.

چه می‌توانست بکند؟ اصلا نمی‌دانست که درد نگار از برای چیست؛ حال چه‌طور می‌توانست مرهمی برایش باشد؟ نگاری که یک‌بار خودکشی کرده بود و حال می‌خواست بکشد. نگاری که صورتش بی‌روح و ساکت بود و ارسلان را به آتش می‌کشید. تمام وجودش را غم فراگرفته بود.

نگار با حالت عصبی، گوشه‌ی ناخنش را می‌جوید. مدتی گذشت، ماشین مقابل پارک کوچکی در حاشیه‌ی شهر متوقف شد. باد تندی می‌وزید، شاخه‌های خشک درختان مرتعش بودند. ورودی پارک، با در آهنی شکلی تشکیل می‌شد. وسایل بازی کودکان در پارک پراکنده بود. درختان کوچک کاج در اطراف دیده می‌شد. شمشاد‌های سبز و زردرنگ در اثر وزش تند باد می‌رقصیدند. نگار نگاهی به پارک انداخت و با نگاه خسته‌اش به ارسلان خیره شد.

- چی می‌خوای این‌جا؟

- هیچی... فقط ایستادم حرف بزنیم.

نگاهش را از او برگرفت، با بغضی که همچنان چانه‌اش را می‌لرزاند به سخن در آمد:

- من حرفی برای گفتن ندارم؛ یعنی خیلی وقته که محکومم به سکوت.

- کی محکومت کرده نگار؟ می‌بینی تو امروز من رو داری، من!

romangram.com | @romangram_com