#در_انتظار_چیست_پارت_325
- لعنتی... از دستم در رفت!
تنها نگاه غضبناک ارسلان او را نظاره کرد. با سرعت میراند، نمیدانست به کجا؛ اما دوست داشت هرچه زودتر از آنجا دور شود. موبایلش به زنگ در آمد؛ شینا بود. نمیتوانست پاسخ ندهد؛ برای همین نگاهی به صورت غمزده و عصبانی نگار کرد و سپس دستش را به سوی موبایل برد. صدای شینا با نگران و ترس درهم شده بود:
- الو... علی... چی شده کجا رفتی تو؟ نگار کیه؟
با بیحوصلگی چشمانش را در کاسه چرخاند و گفت:
- علیک سلام...! هیچی بابا خواهر یکی از دوستام بود، حالش بد بود ماشین نداشتن باید زود میرفتم... نگران نباش میام خونه.
- مطمئن باشم؟
- آره بابا.
- باشه پس خداحافظ، مراقب خودت باش.
- باشه، خداحافظ.
نگار پوزخندی زد و با همان نگاه نفرتبارش به ارسلان خیره ماند:
- دخترِ بود، نه؟ نگرانش کردی که.
دندانهایش را روی هم فشرد و با خشم غرید:
romangram.com | @romangram_com