#در_انتظار_چیست_پارت_324
- خفه شو...! همین الان لباست رو میپوشی با من میای نگار، وگرنه همینطوری با چک و لگد میبرمت. فهمیدی؟ خودمم همین الان جلو چشمات آتیش میزنم. حالیته؟
با قدرت به داخل اتاق پرتابش کرد. نگار همچنان با بغض و عصبانیت فریاد میکشید، اشک میان تمام عصبانیتهایش به چشمانش هجوم آورده بود. با تمام عقده و روزهای سختی که کشیده بود فریاد کشید و به هقهق افتاد:
- دوست ند.... ارم! میخوام بکشمش... میخوام راحت شم.... تو هم گمشو پیش اون هـ ـرزه. برو از اینجا بیرون، لازم نیست دلت به حال من بسوزه... برو برو برو!
با کلافگی به موهایش دستی کشید و با صدایی که قصد داشت بالا نرود و نلرزد غرید:
- لباس بپوش نگار...! همه چی رو بهت توضیح میدم. اگه قانع نشدی، خودم میام این آشغال رو میکشم... بپوش.
پنجرهی اتاق باز بود. باد تندی میوزید و پرده را به رقـــص وا میداشت. صدای متوقفشدن ماشینی به گوش رسید. ارسلان با سرعت خود را به پنجره رساند و سرش را بیرون برد. نریمان ماشین را بیرون پارک کرده بود و درحال پیادهشدن از ماشین بود.
ارسلان با حالت ملتمسی به نگار خیره ماند و خواهشمندانه فریاد کشید:
- تورو خدا... بپوش یه چی بریم، این عوضی اومد.
با تردید و خشم میان بغضی که حال شکسته بود و اشکهایی که بی هیچ ارادهای جاری میشدند، سر تکان داد و به سوی کمد رفت. به سرعت پالتوی خزدارش را تن کرد و شالی به سر انداخت، مقابل آینه ایستاد. با درماندگی به تصویر درون آینه نگریست و سپس با دست رژلب را روی صورتش پخش کرد.
ارسلان با عجله بازویش را به چنگ کشید و او را از خانه بیرون برد. از پلهها بالا رفتند و در گوشهای پنهان شدند. نریمان با پوزخند رضایتمندی که به لب داشت، کلید را در قفل انداخت و سپس وارد خانه شد، با همان صورت بشاش و خوشحال صدای بلند و تحقیرآمیزش را رها کرد:
- کجایی بره کوچولو؟ آقا گرگه اومد!
نگار و ارسلان هنگامی که از رفتن نریمان اطمینان پیدا کردند، با سرعت پلهها را به پایین آمدند. بدون هیچ توجهای در ماشین را باز کردند و با جیغ ترمز به راه افتادند. هنوز نفسهایشان جا نیامده بود. نگار همچنان عصبانی و مضطرب بود. با دست به روی داشبرد کوبید و گفت:
romangram.com | @romangram_com