#در_انتظار_چیست_پارت_323
- بعدا میگم.
با همان لباسهای راحتی که تیشرت سفیدرنگ و شلوار خاکستری بود، سوار ماشین شد. با عجله دنده را عوض کرد و ماشین را با سرعت به سوی در اصلی عمارت راند. در عمارت با سرعت باز گردید. ارسلان بیرحمانه میراند. فاصلهی چندانی نبود؛ اما او اضطرابی وصفنشدنی در جانش بود. بسیار با سرعت میراند؛ طوری که صدای اگزوز ماشین همهی خیابان را پر میکرد. لحظاتی بعد مقابل ساختمان نگار، ماشین را متوقف ساخت. شتاب و ضربان تند قلبش کلافهاش میکرد؛ اما او را از پا نمیداشت. به سرعت زنگ یکی از واحدها را زد، طولی نکشید که صدای زن جوانی درگوشی پیچید:
- بله بفرمایید؟
میان نفسهای به شماره افتادهاش به زحمت به سخن آمد:
- ببخشید خانوم... من با واحد بالاییتون کار داشتم، نگار ارجمند... لطفا در رو باز کنین. زنگ خودشون خرابه، منم موبایل همراهم نیست... خواهش میکنم.
لحظهای پر از استرس طی شد و در باز شد. با چشمانش نگاهی به ساختمان انداخت و با شدت در را هول داد. بدون آنکه آن را ببندد، به سوی راهپلهها دوید. یاد روزی افتاد که برای نجات نگار به اینجا آمده بود. و چه دردناک تاریخ تکرار میشود.
صدای قدمهای محکمش روی پلههای سنگی منعکس میشد و در سالنِ راهرو میپیچید. نفسنفس میزد، دستانش با شدت آهن میلههای حفاظ را میچسبید. دهانش از اضطراب خشک شده بود و نفسهایش پی در پی و در هم شده بود. به زحمت خود را به واحد نگار رساند. دستهایش را شدت به در کوفته شدند. محکم در را به صدا در آورد و به زحمت نفسهای نامنظمش را منظم میکرد. در توسط نگار با شدت باز شد.
ارسلان همانطور عصبی وارد خانه شد و به روی نگار فریاد کشید:
- هیچ معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟ این چه وضعیه که درست کردی واسه خودت، ها؟
نگار نیز با عصبانیت و خشم فریاد کشید و با دست به بیرون اشاره کرد:
- بیرو گمشو بیر.... ون! برو بیرون، به تو هیچ ربطی نداره... اصلا دوست دارم، تو رو سنن؟
بازوانش به شدت اسیر پنجالهای قوی و مردانهی ارسلان قرار گرفت. سفیدی پوست و گوشتش به سرخی بدل شد. با خشم و اخم به یکدیگر مینگریستند. ارسلان نگاه شتابزدهای به ساعت کرد و سپس همانطور که با عصبانیت و زور نگار را به سوی اتاقش میکشاند، فریاد بلندی سر داد که چهارستون بدن نگار شروع به لرزیدن کرد:
romangram.com | @romangram_com