#در_انتظار_چیست_پارت_322


بعد از خارج‌شدن مریم و نریمان، دست به کار شد. اتاق را برای میهمانی مرگ آماده ساخت. ابتدا بسیار فریبنده آن را زیبا نمود، سپس لباس‌های زیبایی به تن کرد که بسیار زننده بودند و از نگار پوشیدن آنان بعید بود. بعد از آن چاقوی بزرگی را زیر بالشتش قایم کرد؛ چاقوی بزرگ و برنده‌ای که برق از دور چشم را می‌زد. ریشخند تنفرآمیزی به روی لب‌های کوچک و زیبایش بود. موهای حلقه‌حلقه و قهوه‌ای‌مانندش که همچون موج دریا خیال‌انگیز بود، به دور شانه‌های لختش ریخته بود؛ بسیار خیره‌کننده و هــ ـوس‌آلود. نگار با رژلب غلیظ و سایه‌ی چشم پررنگ، مقابل آینه ایستاده بود. پوزخند دردمندی به لب داشت. از نگاهش غم، غصه، ماتم و هرچیز بدی که فکرش را بشود کرد، می‌ریخت. غمگین بود؛ مانند عروسکی بی‌کس که صاحبش بزرگ شده و او را دور انداخته.

منتظر بود؛ انتظار چه چیز را می‌کشید؟ لحظه‌ی موعود. از طرف دیگر نسرین آرام و قرار نداشت. مدام مقابل ساعتِ شماطه‌دار قدم می‌زد و به عقربه‌های مشکی‌رنگ که مدام در حال پیشروی بودند و به نُه نزدیک‌تر می‌شدند، می‌نگریست. تصمیمش را گرفت. باید به ارسلان خبر می‌داد. هیچ‌کس جز او نمی‌توانست نگار را از سراشیبی سقوط نجات دهد. سریع موبایلش را درآورد و از نرگس شماره‌ی او را گرفت. معطل نکرد. با اضطراب و هیجان، بسیار پرلرزش، شماره را گرفت. بوق پشت سر هم، همراه با ثانیه شمار‌ها و عقربک‌ها شده بود.

صدای پر از سؤال ارسلان در گوشی پخش شد:

- الو... بفرمایید؟

هول شده بود. با عجله و دستپاچگی بی‌نظیری حرف می‌زد؛ جوری که ارسلان نیز به هول و ولا افتاد:

- الو الو... آقا ارسلان منم نسرین... اتفاق... اتفاق بدی افتاده، باید سریع خودتون رو به نگار برسونین.

ارسلان با عجله و چشمانِ پر از ترس به سخن در آمد:

- چی میگی چی میگی... واسه نگار اتفاقی افتاده؟ د حرف بزن!

- ببین نگار دیوونه شده ارسلان، می‌خواد نریمان رو بکشه. فقط عجله کن، عجله کن تا دیر نشده بدو.

- یا زهرا!

تماس به سرعت قطع شد نریمان با عجله سوئیچ ماشین را برداشت و با قدم‌های بلند به سوی ماشین دوید. شینا بسیار متعجب بود و دنبالش به راه افتاده:

- علی علی.... چی شده... علی با تو‌ام!

romangram.com | @romangram_com