#در_انتظار_چیست_پارت_321


- حمید... این‌قدر رو بذار خودم برم، یکی می‌بینه عزیزم.

- ببینه! مگه من از کسی ترسی دارم؟

نزدیکی‌های خانه بودند، از دور چشمان کسی به روی آنان ثابت ماند، اخم‌هایی در هم شده و لب‌هایی فشرده شده، آتشی از چشم‌هایش می‌بارید. آری، او کسی نبود جز نریمان...!

***

با یادآوری آن روز‌ها، اشک چشمانش را شست. روزهایی که درعین شادبودن و شیرینی، به تلخی ناگذری تبدیل شد. تجربه‌ی اولین جرقه‌های عشق و هم‌آغوشی با حمید، همیشه برایش شیرین بود؛ اما حیف که دست تقدیر آنان را برای همیشه از هم جدا ساخت. حال که به آن روز‌ها بازگشته بود، انگیزه برای کشتن نریمان را بیشتر پیدا می‌کرد. مخصوصا بعد از حرکتی که امروز از او سر داد. بعد از خوردن ناهار، هنگامی که مریم به اتاق رفته بود و منتظر نریمان بود؛ نریمان بازوان نگار را با حرص در چنگ کشید و میان پوزخندِ تحقیرآمیزش، لبانش را به گوش نگار نزدیک ساخت. نگار از عصبانیت و خشم می‌لرزید. نفس‌های چندش‌آور نریمان به روی گردن و صورتش پخش می‌شد. حالش در حال دگرگونی و تهوع بود. لحظه‌ای لرزشِ خفیفش به ترس بدل شد که نجوای تحقیرآمیز و حریصانه‌ی نریمان در گوشش اکو شد:

- دیدی کوچولو؟ دیدی آخر مال من شدی؟ می‌بینی خودت قبولم کردی... تو مالِ منی نگار... همه‌چیزت مال منه. یادت نره کوچولو!

با تمام خشم و نفرتی که از خود داشت، می‌خواست بزندش و همان‌جا او را بکشد؛ اما به زحمت جلوی خودش را گرفت و به خود مسلط شد. آتش از بینی‌اش بیرون می‌زد. عصبانیت تمام وجودش را می‌لرزاند. تمام شد و رفت؛ اما همچنان آن لحن چندشناک و مریض در گوش نگار منعکس می‌شد. هم‌چنان خود را موجود خار و کوچکی می‌شمرد که مقابل این دیو بی‌رحم تسلیم شده؛ اما او قصدش تسلیم‌شدن نبود، قصدش انتقام برای تمام روزهایی بود که از او گرفته شده بود.

ساعت نزدیک نُه بود، نریمان قرار بود مریم را به خانه‌ی دوستش برساند و سپس بازگردد.

از‌‌ همان موقع تا دم رفتن، چشمانش برق خاصی می‌زد و لبانش به پوزخند لذت‌بخشی مزین شده بود و همین موضوع نگار را به فرط عصبانیت و خشم می‌رساند. پوزخندی تحویل خودش می‌داد و در دل می‌گفت:« بخند، گریه‌ات را نیز می‌بینم، التماس‌های خون‌آلودت را هنگام بالاآوردن خون؛ آن موقع من هستم که می‌خندم و پوزخند می‌زنم. آن زمان من هستم که تو را تحقیر می‌کنم.

تو تمام آنچه دوست داشتم گرفتی، حال نوبت من است که تمامت را نابود سازم. بخند؛ اما یادت باشد، همین خنده‌ها چوبه‌ی دار تو خواهند شد و همین دست‌هایم، طناب دارت می‌شوند.»

کلام ذهنش بسیار وحشیانه و بی‌رحمانه بود؛ گویی تمام حس وجدان و انسان‌دوستی‌اش را از دست داده بود، هرچند که نریمان را جز آدمیان و انسان‌ها حساب نمی‌کرد؛ اما همچنان این روحیه از بی‌رحمی در نگار بی‌سابقه به نظر می‌رسید. در زندگی بسیار اسیر خشم شده بود؛

اما هیچ‌گاه قدرت و شدت خشم، آن‌قدر نبود که به فکر قتل بیفتد. شاید حال می‌فهمید که قتل می‌تواند هم خودش و هم دشمنش را نابود سازد؛ چراکه او از زندگی خود نیز خسته شده بود. حال که می‌اندیشید، از جادوانگی‌اش بسیار پشیمان بود؛ چراکه تحمل این زندگی مزخرف برایش دشوار شده بود و جاودانگی تنها عنصری بود که او را در بند نگاه می‌داشت.

romangram.com | @romangram_com