#در_انتظار_چیست_پارت_320


تردید به سراغش آمده بود، سرش را به زیر انداخت و با لحن شرم‌زده و خجالت‌باری گفت:

- کار دیروز رو انجام بدیم؟

حمید خنده‌ای کرد و گفت:

- آره عشقم... چرا خجالت می‌کشی حالا؟

- خجالتم داره دیگه! کارِ زشتیه، نیست؟

- نه... زشت پیرزنیه که ساپورت بپوشه!

نگار خندید و دانه‌ای به شانه‌اش زد، بعد از آن دوباره سرش را به زیر انداخت و مظلومانه گفت:

- پس از دستام شروع کن.

- چشم عشقم.

نوازش‌ها آغاز گردید. نگار تا آن روز این حس سوزنده را تجربه نکرده بود. آتش هرلحظه شعله‌ور‌تر می‌گردید و بعد از به آغوش درآمدن پنبه و آتش، شعله‌ها فروکش کرد و با نفس آسوده به جایشان برگشتند و روی صندلی نشستند.

هر دو راضی و خوشنود بودند. بعد از آن با یکدیگر به بستنی‌فروشی‌ رفتند. سعید دو بستنی قیفی خریداری کرد. با خنده و شادی خوردند و سپس گشتی در شهر زدند. بی‌خیال و بدون هیچ اراده‌ای دستانِ یکدیگر را می‌گرفتند و تا موقعیت فراهم می‌شد، بـ ـوسه‌ای میهمان گونه‌های نگار می‌شد.

بعد از ساعتی دورزدن و شادی‌کردن، حمید غیرتش گل کرد و خواست نگار را برساند. اصرار نگار نیز برای نیامدنش بی‌فایده بود. هراس و اضطراب در قلب نگار جوانه زده بود و باعث می‌شد ضربانش شدت بگیرد.

romangram.com | @romangram_com