#در_انتظار_چیست_پارت_319


- من؟ من آدم بی‌خودی هستم نگار.

- اِ...! نزن این حرف رو، تو هرچی باشی من دوستت دارم.

- منم دوستت دارم نگار؛ خانواده‌ی ما یه خانواده‌ی معمولی و ساده‌ست. پدرم خرجمون رو از عملگی در میاره. مادر خونه‌ی مردم کار می‌کنه و من... مدرسه رو ول کردم تا بتونم بهشون کمک کنم. شیش تا دیگه خواهر و برادر دارم. سه تا داداش، سه تا آبجی. همه ازم بزرگ‌ترن. من از همه کوچیک‌ترم. همیشه سعی کردم رو پای خودم باشم و کمک خرج خانواده باشم.

فکر کنم تا الان تونسته باشم به پدرم تو خرج خونه کمک کرده باشم، سه تا برادر دیگه هم سرکارن، یکیشون زن داره؛ یکی از آبجی‌هامم شوهر کرده؛ اما من... منم یه لاتِ آسمون‌جل بودم نگار. دقیقا تا قبل از اینکه تو بیای، سر و کله‌ی تو پیدا بشه، دنبالِ دختر بودم و می‌خواستم یه جوری خودم رو خالی کنم.

تا اینکه تو رو دیدم... دیگه همه چی از سرم پرید، جوری عاشقت شدم که فکر نمی‌کردم این‌قدر تغییر کنم! اما شد... تو شدی تنها کسی که خواستم و می‌خوام باهاش باشم. می‌فهمی نگار؟

نگار سرش را تکان داد. آزرده بود؛ نه برای آنکه حمید دخترباز بود، بلکه به‌خاطر اوضاع بد زندگیشان. او‌‌ همان روز‌ها نیز دغدغه‌ی مردم تمام وجودش بود. دوست داشت قدرتی پیدا می‌کرد تا همه‌ی نیازمندان را بی‌نیاز سازد. عقایدش از طریق کتاب شکل گرفته بود؛ غذای روح انسان.

- خیلی سخته حمید... منم تنهات نمی‌ذارم و نمی‌ذارم سختی‌ها اذیتت کنه.

- اما نگار... ما از لحاظ خانواده و سطح مالی با هم یکی نیستیم، امکانش هست که پدر و مادرت با من مخالفت کنن مگه نه؟

- مهم نیست حمید... من با توام، با هیچ‌کسم کاری ندارم قول!

خوشحال بودند. به آغوش یکدیگر پناه بردند. حمید حواسش بود تا نگار را نیازارد؛ برای همین بـ ـوسه‌هایش با احترام و به روی گونه‌اش بود. پا از این فرا‌تر نمی‌گذاشت؛ چراکه این کار را زیاده‌روی می‌دانست و هر افراطی اشتباه است.

- حمید؟

- جونِ دلم؟

romangram.com | @romangram_com