#در_انتظار_چیست_پارت_318


صدای اعتراض همراه با خنده‌ی نگران، مصمم‌ترش کرد تا حلقه‌ی دستانش را سفت‌تر کند:

- اِ دیوونه بذار از راه برسم من. سلام راستی.

- سلام خوشگل من...!

عصر جمعه کوچه بسیار خلوت بود؛ اما حمید برای احتیاط بیشتر نگار را به انتهای پارک برد؛ جایی که خلوت‌تر بود و رفت و آمد چندانی نمی‌شد.

به روی صندلی نشستند. دستان حمید دور گردن نگار بود. نگار بدون هراس خود را در آغوش حمید جای داده بود. همچنان خجالتی ته چهره‌اش هویدا بود؛ اما بسیار تلاش می‌کرد که آن را پس بزند؛ برای همین دست به اقدامات شجاعانه می‌زد.

گفتگوی میانشان آغاز شد، لحن و صدا ملایم بود و بسیار پرمهر.

حمید: خب... بهتره امروز قبل از هرکاری با هم بیشتر آشنا بشیم. من ازت خیلی خوشم اومده، به نظر دختر بدی نمیای و خیلی خانومی. حالا خودت راجع به خودت بگو؛ ولی صادق باش.

- من صادقم... من همینم که می‌بینی حمید. پدر و مادرم از هم جدا شدن، من با مادرم و ناپدریم زندگی می‌کنم. روحیه‌ام خیلی بد شده و خیلی افسرده‌ام. تا قبل از آشنایی مادرم با نریمان، همه‌چیز خوب بود؛ اما بعد از اون همه‌چیز عوض شد، حتی همه کسایی که می‌شناختم هم عوض شدن... مثلا بابام، همونی که اگه روزی یه دونه بوسم نمی‌کرد نمی‌تونست بخوابه، حالا حتی بهم زنگ هم نمی‌زنه.

حمید با تاسف سر تکان داد و احساس ناراحتی کرد:

- متاسفم نگار... تو زندگی سختی داشتی؛ اما من دیگه نمی‌ذارم ناراحت باشی.

بیشتر نگار را به خود فشرد. نگار احساس کرد بیشتر از قبل او را دوست دارد. حال دیگر دوست‌داشتنش یک امر طبیعی و یا غریزی نبود، بلکه به روی شناخت بود؛ از روی حقیقت وجود حمید بود؛ از حمایتگربودنش، همه و همه او را به سوی علاقه‌ی حقیقی می‌کشاند.

- حالا تو بگو حمید.

romangram.com | @romangram_com