#در_انتظار_چیست_پارت_317
- بیخود! چه معنی داره دختر بره بیرون این موقع؟
- اِ! مامان... توکه دیشب گفتی باشه.
- دیشب حالم خوب بود... الان حوصله غرزدنای بابات رو ندارم بگه دخترم رو سپردم بهت ولش میکنی هر جا میخواد میره.
- تو نگران بابا نباش... اون اصلا به من فکر نمیکنه که بخواد همچین حرفی بیاد بهت بزنه.
- خیلی خب حالا جوش نزن، برو یه چی بخور بعدش هرجا خواستی برو.
لبخندی زد و خود را به مریم رساند تا ببوسدش؛ اما مریم با اخم مانع شد و گفت:
- بده دختر با این سن لوس بشه! برو دنبال کارت.
قلبش شکست. او دختر بود، دختر حساس است؛ دختر نیاز به نوازش و بـ ـوسه دارد، بیشتر از همه از مادر... و مریم سالهایی را که باید احساسات مادرانهاش را نصیب نگار میکرد، تمام این عواطف پاک را از نگار محروم ساخته بود. و چه دردناک بود لحظهای که نگار با نگاهی غمبار، راهی آشپزخانه شد و با بغض ناهارش را خورد. غذایی که دیگر از سر عشق پخته نمیشد و خانوادهای که دیگر باهم نبودند.
نگار سریع لباس پوشید و آماده شد. سعی کرد زیباتر از قبل به نظر برسد؛ برای همین آرایش ملایمی نیز به روی صورتش جای داد. اندام باریک و ریزش به مانتوی تنگِ بهاریاش- که همرنگ برگهای نارنج سبز بود- چسبیده بود.
قلههای سفید کوه از دور بسیار عظیم به نظر میرسید. خورشید مانند همیشه در کنج خانهی کوهسار به یغما نشسته بود. زیباتر از روی بهشت به نظر میرسید؛ مخصوصا هنگامی که گنجشکها نوای خوشحالی سر میدادند. مگر چه میشود اگر گنجشکی میان آسمان صاف، بدون ترس پرواز کند؟ سخت اما زیبا، نرم اما خسته، آسمان را میگویم. و زمین مانند دانههای ریز برنج، شوق رمیدن داشت.
قدمهای نگار با ضرب آهنگ تندی برداشته میشد. به نزدیکیهای پارک که رسید، نگاهی به صورتش در آینهی کوچکِ دستیاش انداخت و خود را چک کرد. سپس آثار غم را که مریم به او هدیه داده بود، در گوشهای از خاطراتش پنهان ساخت. حمید با موهای ژلزده و براق و شانهزدهاش گوشهای نشسته بود. تیشرت سفیدرنگش بسیار برای نگار جذاب بود. شلوارلی آبیرنگش به پاهای مردانهاش چسبیده بود. همهی اینها برای نگار زیبا به نظر میرسید.
حمید با شنیدن صدای کفشهای زنانه، سر از زمین بلند کرد. نگار برایش مانند فرشتهها شده بود. چشمانِ زیبایش او را سِحر کرده بود. مسخ و گیجشده به او خیره ماند. از جای بلند شد، بدون هیچ حرفی او را در آغوش کشید.
romangram.com | @romangram_com