#در_انتظار_چیست_پارت_316


- باور کن. تو چی؟

- منم... همین‌کار رو می‌کردم که.

صدای خنده‌اش بلند شد:

- تعجب نداره، به هم علاقه‌مند شدیم.

- اوهوم... خیلی خب حمید، من باید قطع کنم، مواظب خودت باش. کاش فردا بشه، خداحافظ.

- باشه عزیزم تو هم باش. دوستت دارم، خداحافظ.

هیجان دوباره به جانش آمده بود. عجیب بود؛ اما شور زیادی حس می‌کرد؛ متفاوت و دلنشین. دیگر از تنهایی آزرده نمی‌شد؛ چراکه تنهایی راهی برای اندیشیدن به حمید بود، راهی برای رویاپردازی‌های شیرین که هیچ‌گاه آن‌قدر دنیای خیالش را نوازش نکرد بود. از‌‌ همان لحظه بی‌تاب بود. به سراغ کمد لباس‌هایش رفت و چیز متفاوتی را از‌‌ همان لحظه انتخاب کرد، سپس تصمیم گرفت زود به دوستش، سحر، اطلاع بدهد تا دیر نشده. هماهنگی‌های لازم را کرد و خیالش آسوده گشت. حال تنها باید رضایت مریم را کسب می‌نمود. مریم آن زمان زیاد به این مسائل سخت نمی‌گرفت؛ زیرا بیشتر هوش و حواسش پیش نریمان و زندگی خصوصی خودش بود؛ گویی نگاری وجود ندارد تا به او کمکی شود. افسردگی‌های نگار را پای دوری از پدرش می‌گذاشت و معتقد بود که به زودی فراموش می‌کند. نمی‌دانست که در پس هر «فراموشی»، دنیایی رنج خوابیده است. نگار اما شاد بود، بعد از مدت‌ها شادی را حس می‌نمود. آن شب به زحمت خوابش برده بود. اشتهایش باز شده بود و رنگ و رخسارش گل اندخته بود. همین موضوع باعث شد مریم فکر کند ذهنیتش درست است و حال، نگار در حال فراموش‌کردن شهریار است.

فردای آن روز نگار به خواب سنگینی فرو رفته بود. تا هنگامه‌های سپیده‌دم بیدار بود و به زحمت به خواب رفته بود؛ برای همین بعد از ظهر، ساعت سه از خواب برخاست. با عجله طوری که انگار دیرش شده باشد، از اتاق بیرون آمد و به سوی مریم که درحال تماشای تلویزیون بود اعتراض کرد:

- وای مامان...! چرا بیدارم نکردی؟

مریم نگاهی به او انداخت و با بی‌میلی پاسخ داد:

- وا...! چت شده؟ اولا سلام، بعدشم امروز تعطیل بودی گفتم یه‌کم بیشتر بخوابی باز صبح فردا غر نزنی.

- مامان... من امروز باید برم پیش سحر، بهت که گفته بودم دیشب.

romangram.com | @romangram_com