#در_انتظار_چیست_پارت_314
بـ ـوسهاش آنقدر نرم و عاشقانه بود که نگار دست از گریه کشید. حسی که منتقل شد، برایش صداقت کلام حمید را منعکس میساخت. دستانش را دور گردن حمید پیچید؛ مانند شالگردنی برای معشوق. خود را در آغوش امن حمید که تازه پیدایش کرده بود و مانند مأمن امنی بود جای داد. باورش نمیشد که اینقدر زود با حمید صمیمی شده باشد؛ آن هم نگاری که خجالتی و گوشهگیر بود. شیرینی وجودش او را وادر کرد میان آغوش پرمهر حمید لب به سخن بگشاید:
- دوستت دارم حمید...
- منم دوستت دارم نگارم!
به سختی از او جدا شد. آثار اشک روی صورتش هویدا بود. سرانگشتانِ پرمهر حمید آن را زدود. بعد از خداحافظی از یکدیگر جداشدند. نگار حال دیگر پشیمان نبود و احساس رضایت داشت؛ چراکه حسش چیزی میان عشق و هــ ـوس بود و امید میرفت به عشقی خالصانه بدل شود.
حمید نیز برای اولینبار احساس کرد تمام دختران برایش بیارزشند جز نگار! دوست داشت که دوستش بدارد. همین حس باعث شد دیگر حمید سابق و دخترباز نشود؛ بلکه مجنونی در انتظار لیلیاش باشد.
نگار هنگامی که به خانه رسید، برای تاخیرش مورد مؤاخذه قرار گرفت. مانند همهی همسنهایش به دروغ روی آورد و بهانهی یکی از دوستانش را گرفت. بالاخره با هر زحمتی بود از تنبیه و تردید مادر کاست. لباسهایش را عوض کرد و به لباسشویی انداخت. دوباره آن حس را در ذهن خود مرور کرد. حس بدی نبود؛ اما انسانها یا بهتر است بگوییم قشری از آنان، آن را گـ ـناه میدانستند. شاید هم گـ ـناه باشد؛ اما انسان چیزی فراتر از یک گـ ـناه است. انسان خود از همین گـ ـناه به وجود میآید، شاید به شکل دیگری؛ اما احساسات ضد و نقیض نوجوانی هنگامی که سرکوب شود، اثرات و حالات بدش در جوانی و میانسالی بروز میدهد که فرد به عقدهی جنسی مبتلا میگردد و این مریضی را بر سر آدمهای بیگـ ـناه توسط زور و اجبار تخلیه میکند. نه آنکه به این احساسات باید میدان داد و قداست انسان را زیر سؤال برد؛ اما سرکوبش نیز راه درستی نیست و باید راهی برای تخلیهی احساسات نوجوانی پیدا شود. دوستی دختر و پسر نیز به همین موضوع محدود نمیگردد. نوجوان در سنی که به سر میبرد، نیاز دارد با جنس مخالف ارتباطی برقرار کند. مسائلی مانند مخالفتها و بدرفتاریهای خانواده باعث میشود این رابطه به شکل پنهانی صورت بگیرد و همین موضوع باعث میشود نوجوان در پسکوچههای خطر قدم بزند و ممکن است زندگیاش نیز نابود شود. بهترین راهحل در خود خانواده خلاصه میشود. پدر و مادر باید به احساسات فرزندشان اهمیت قائل شوند. باید راهنماییشان کنند و روابطشان را تحت نظر بگیرند، نه آنکه او را منع کنند تا به طور پنهانی رابطهای شکل بگیرد و آیندهی آن فرد نابود شود. سنتها و عقاید قدیمی، با تعصب این حرفها را رد میکند. «تعصب» همیشه باعث میشود حقیقت پنهان بماند. انسان متعصب، لایهای از جنس فولاد دور عقایدش میکشد و نمیگذارد هیچ عقیدهی دیگری واردش شود، همهچیز را رد میکند و تنها به حرف خودش اهمیت میدهد. بیاییم تعصبات را کنار بگذاریم و با دید دیگری به عقاید یکدیگر بنگریم. بیاییم در عقاید خویش، بازنگری صورت دهیم تا حقیقت ماجرا عیان شود. گاهی باید قالیچهی عقایدمان را روی بالکنِ قدیمی خانهمان بتکانیم. باید با «شک» به آن بنگریم؛ در قبال انسانی دیگر. اگر هزاران سال قبل مسئلهای نادرست و غلط به شمار میرفت، دلیل بر این نمیشد که آن موضوع هزارسال بعد نیز غلط باشد. زمانه و آدمها فرق میکنند، پس باید سنتها نیز تغییر کنند و به شکل مدرنتری ارائه شوند. ایمانداشتن همیشه تعصب را به همراه دارد؛ چراکه برفرض مثال، ما «ایمان» داریم استقلال بهترین تیم است! حال اگر کس دیگری بیاید و بگوید این تیم این اشکالات را دارد، چه درست و چه نادرست ردش میکنیم؛ چراکه ایمانمان این اجازه را به ما نمیدهد که این موضوع را بپذیریم. انسان به جای ایمان، باید «اطمینان» داشته باشد. اطمینان باعث میشود ما نسبت به داشتههایمان امیدوارتر و درستتر تصمیم بگیریم و کاری انجام دهیم؛ اما اگر روزی این تصمیمات و کارها رد شد و با نقض مواجه شد، دیگری تعصبی وجود ندارد که آن را رد کند؛ بلکه امیدی هست که باعث میشود از طریق فهمیدن آن ضعف، کارمان را کاملتر از قبل انجام و بهتر ارائه دهیم.
نگار انتظار کشید تا مریم و نریمان به اتاق بروند و بخوابند. هنگام خوابیدنشان، به سوی تلفن رفت و تند و سریع شمارهی حمید را گرفت. هنوز چندان بوق نخورده بود که تماس برقرار شد و صدای شاد حمید به گوش نگار رسید:
- الو... نگار سلام عزیزم...!
- سلام عزیزم... وای یواشکی زنگ زدم حمید. دلم... یه جوری شده!
- چی شده؟ تنگ شده مثل مال من؟
- اوهوم.
- نگار؟
romangram.com | @romangram_com