#در_انتظار_چیست_پارت_312


مظلوم به او خیره شد و گفت:

- قبلش یه بـ ـوسـ کوچولو میدی؟

با اخم به او نگریست و با صدای نسبتا بلندی گفت:

- گفتم نه... اصلا ولم کن می‌خوام برم.

دستانش را سفت‌تر چسبید و به حالت التماس به سخن در آمد:

- باشه باشه... ببخشید... باشه؟ غلط کردم عزیزم.

سرش را با مظلومیت به زیر انداخت، قلبش با شدت می‌کوبید و روانش پالایشی عمیق را خواستار بود. با‌‌ همان لب و لوچه‌ی آویزان و لحن مظلوم گفت:

- دستم رو ناز کن.

حمید به شوق آمد و با خنده گفت:

-ای جو... نم! چشم عزیزم.

دستانش را با عطش بیشتری مورد نوازش قرار داد. نگار احساس می‌کرد هر لحظه دارد داغ‌تر و سوزنده‌تر می‌شود؛ می‌ترسید آتش احساسش حمید را بسوزاند. مانند خورشیدی بود که پرتو‌های گرمش زمین را گرم می‌کرد. مانند باد‌های گرمسیری که آسمان را با حالت بدی گرم نگه می‌دارد. چشمانشان بسته شده بود و در خلسه‌ای از لذت فرو رفته بودند، نگار آرام لبش را گاز گرفت و با صدای آهسته‌ای گفت:

- بیا بغلم... بیا...

romangram.com | @romangram_com