#در_انتظار_چیست_پارت_311
- تو خیلی خوشگلی نگار!
این جملات بسیار برایش غریب بود. سرش را با خجالت به زیر انداخت و سرخ و داغ شد؛ آنقدر که زبانش بند آمد و دیگر نتوانست حرفی بزند. حمید هنگامی که تاثیر حرفش را دید ادامه داد:
- اونقدر خوشگلی که دلم نمیاد بهت نگاه نکنم...؛ خوشحالم... خوشحالم که من رو قبول کردی.
- حمید... من خجالت میکشم... لطفا.
حمید نگاهی به اطراف انداخت. خانم میانسالی در حال گذر از خیابان بود؛ با نگاهی نفرتبار و تحقیرکننده به آنان مینگریست، پوزخندی نیز به لب داشت. نگار بسیار غمگین شد و کمی از خود بدش آمد. میترسید که حق با نگاه نفرتبار آن زن باشد؛ اما حمید برایش اهمیتی نداشت. بعد از آنکه کامل دور شد، با این دست و آن دست کردن نگار را خطاب قرار داد:
- نگار... میتونم... بغلت کنم؟
نگار با شوک سرش را بالا آورد و با عجله گفت:
- نه... همینم که دستم رو گرفتی... دارم از خجالت آب میشم. زشته!
- یه بار امتحان کنیم... اگه خوشت نیومد دیگه تکرار نمیکنم.
- گفتم نه حمید... نذار برم، قرار نیست زیادی پررو شی.
حمید خود را به ناراحتی زد و کمی صورتش درهم شد. نگار این موضوع را فهمید؛ اما زیاد به روی خودش نیاورد. لب به سخن گشود و گفت:
- من باید زود برم خونه حمید، بهتر نیست قبلش یهکم راجع به خودمون حرف بزنیم تا آشناتر بشیم؟
romangram.com | @romangram_com