#در_انتظار_چیست_پارت_310
آن روز با همهی اضطراب و هیجانش به خوبی گذشت. نگار درحال تجربهی احساسات جدیدی بود. برای آنکه بتواند آن را درک کند، به طور غیرمستقیم از دوستانش میپرسید. مانند بقیهی همکلاسیانش نبود که تا آن سن همهچیز فهمیده و بعضیهاشان حتی تجربه کرده بودند.
آن شب حس تازهاش را با رویا در میان گذاشت. قبل از آنکه بخوابد، تمام اتفاقات را مرور کرد و به حسی که داشت اندیشید. احساسش آنقدر برایش جذاب و تازه بود که دوست داشت دوباره امتحانش کند. نمیدانست چهگونه آن لحظه حسی سرشار از لذت در وجودش ریشه دوانده بود. این حس تازه، نگار را به سوی رویاپردازی میکشید؛ طوری که آن شب تا نیمههای صبح بیدارمانده بود و میاندیشید. در رویایش مانند همهی دختران دیگر عروسی کرده بود. شوهرش نیز حمید بود و آن تجربه از نوازش دستها را نیز در رویا گنجاند. به سختی درخواب فرو رفت.
فردای آن شب، به زحمت از خواب بیدار شد. احساس رخوت و سستی میکرد و بسیار سرش سنگین بود. سردرد عجیبی جانش را میآزرد. مریم مدام صدایش میکرد و میگفت که باید برای مدرسه آماده شود. آن روز نگار بیشتر از آنکه برای مدرسه شوق داشته باشد، برای بعد مدرسه شوق داشت.
آسمانِ آن روز مانند همهی روزهای بهار، بسیار لاغراندام و خندان بود. ابرهای پنبهمانند در آغوش یکدیگر بودند و برای این همآغوشی آواز میخواندند. بعضیهایشان نیز احساساتی میشدند و چشمهی اشک گوشهی چشمشان حلقه میزد و آمادهی ریزش بود. خورشید با هیبت طلاییرنگش در افقهای بینظیر پشت کوههای سربه فلککشیده میخرامید. رشته موهای طلاییاش، مانند رشتههای ابریشمی و زیبا در آسمان معلق بود. آسمان با دست مهربان خویش، موهای خورشید را نوازش میکرد. نسیم آزادانه میوزید؛ آزادانه حس میکرد که زنده است؛ برعکس گلها و گیاهان که خود را در بند خاک میدیدند. زمین رخوتِ همیشگی خود را داشت. بهار با شکوفههای زیبایش، مانند همیشه دلنشین بود. بوی خوشِ لحظههای بهار، زندگیِ اسارتبار مردم را دلنشینتر میکرد؛ به عبارت دیگر اسارت را قابل تحملتر. کودکانِ کمسن و سال با سرویس مدارس به محل تحصیل میرفتند، با سر و صدای خوششان از ماشین پیاده میشدند و با دیدن دوستهایشان با خوشحالی و ذوق به سویشان میدویدند.
نوای آواز پرندگان، در کشاکش وزش نسیم و تابش خورشید، میپیچید. بهار دلنشین بود؛ اما در واقع بهار نیز علامتی از فریب برای مردم بود؛ فریبی که یادشان رود چه هستند؟ فریبی که یادشان رود خندههایشان در بند است. در واقع بهار مانند مرخصی یک زندانیست؛ تنها در بهار میتوان خندید و یا از مشکلات دور شد. شاید هم همین باشد. شاید هم بهار نیز وسیلهای برای فریب مردم است؛ برای آنکه مردم اعتراض نکنند و لحظهای از بند خارج شوند، بهار بهانهی خوبیست.
نگار صبحانه خورد و به مدرسه رفت. آن روز در کلاس درس، حواسش مدام پرت میشد؛ گویی اصلا در کلاس نبود.
این احساس ساعتها رهایش نمیکرد. حتی نمیتوانست تمرکز کند و درسها را بیاموزد. بارها توسط معلم تذکر گرفت؛ اما مگر میتوانست فکرش را به روی چیز خاصی متمرکز کند؟ تنها سر تکان میداد و باشهی بیخودی میگفت.
روز پنجشنبه بود و آن روز مدارس یک ساعت و نیم زودتر تعطیل میگشت. طبق معمول بچهها این روز را بیشتر دوست داشتند. نگار نیز از این قضیه مستثنا نبود؛ زنگ مدرسه برایش حکم پرواز را داشت. با عجله و شتاب دوید و خود را به آن کوچه رساند. حمید نیز همان جای همیشگی منتظر بود. با دیدن نگار، لبخندِ دلفریبی زد و به سویش رفت. با خوشحالی و هیجان به یکدیگر مینگریستند. نگار که حس تازهاش را پای «عشق» میگذاشت، بسیار دلبرانه میخندید و سعی داشت حمید را بیشتر به خود جذب کند. اینبار نگار بود که دستش را جلو آورد و میان لبخند زیبایش گفت:
- سلام حمید.
دستش دوباره در دست حمید فشرده شد؛ گویی داشت نوازش میکرد یا یک چیز شبیه به آن!
- سلام عزیزم.
چهقدر برای اولینبار این کلمه برایش مقدس و زیبا بود. بعد از آن دیگر نتوانست به این واژه اعتماد کند؛ سخت بود و این سختی جانش را میفشرد و میآزرد. کمی به یکدیگر نزدیک شدند، حمید دو دست نگار را در دست گرفت و با شیطنتی در کلامش به سخن در آمد:
romangram.com | @romangram_com