#در_انتظار_چیست_پارت_309
نگار قصد رفتن کرد که صدای حمید متوقفش ساخت:
- نگار؟
به سویش بازگشت و با حالتی سؤالبرانگیز به او خیره شد. حمید قدمی به جلو نهاد و سپس گفت:
- بازم دست بدیم؟
با گیجی به حمید خیره شد، بعد از مکثی کوتاه گفت:
- مگه موقع رفتن هم دست میدن؟
- حالا تو بده... لطفا!
با تردید به او نگریستی و نگاهی نیز به انتهای کوچه انداخت. حمید با شجاعت بیشتری نسبت به قبل، دستانش را در دستان نگار نهاد، آرام دستش را فشرد و با انگشت شستش آن را نوازش کرد. احساسات نگار منقلب شده بود؛ گویی حمید برایش دیگر آن آدمِ غریبهی سابق نبود؛
برای همین حس کرد میتواند با او راحتتر باشد. احساسی تازه داشت؛ حسی که از بلوغ و هورمونهایش نشأت میگرفت. ناخودآگاه خود نیز شروع به نوازش دستانِ سفت حمید کرد، آرام و آهسته. چشمانشان کمی مست شده بود و حالت طبیعیشان را از دست داده بودند.
سپس گویی تازه از خواب برخیزد؛ با عجله دستانش را بیرون کشید و همانطور که به سوی انتهای کوچه میدوید، با صدای بلند گفت:
- دیرم شد... خداحافظ حمید... میبینمت.
حمید نیز لبخندی زد و سرتکان داد.
romangram.com | @romangram_com