#در_انتظار_چیست_پارت_308
- نگار.
- منم حمیدم، فکر کنم گفته بودم البته.
- آقا حمید... من باید زودتر برم خونه، وگرنه شک میکنن.
با ناامیدی سر به زیر انداخت و گفت:
- تازه اومدی که! قول میدی بازم بیای؟
کمی به چشمانش خیره شد و سپس سرتکان داد:
- آره میام... تو هم باید قول بدی همیشه پیشم باشی! من... خیلی تنهام.
غم درون چشمهایش برای حمید آشکار گردید. قدمی به او نزدیک شد و در یک نفسیاش متوقف شد.
- قول میدم... نگار عزیزم!
لبخند به رویش پاشید و سپس با اضطرابی که هنوز در کلام و صورتش بود و حال با نزدیکشدن حمید دوچندان شده بود گفت:
- خیلی خب، من دارم میرم... ببین راستی... به اون شماره زنگ نزن، مالِ خونهست. خودم بهت زنگ میزنم باز.
- باشه باشه.
romangram.com | @romangram_com