#در_انتظار_چیست_پارت_307
- برو بگیر بخون دیگه، نمرههات داره پایین میادا.
نگار سری تکان داد و با ناامیدی و یأس به سوی اتاق بازگشت. مریم میدانست که نمرات نگار پایین آمدهاند؛ اما نمیدانست که دلیلش چیست. شاید هم میدانست؛ اما خود را به نفهمیدن میزد تا وجدانش آسوده باشد. پدرها و مادرها آنقدری که نگرانِ نمرات بچههایشان هستند، به فکر روحیه و ذهنیتهای آنان نیستند. فکرشان اینگونه بود که به این شکل میتوانند آیندهی خوبی برایشان رقم بزنند؛ دریغ از این موضوع که آیندهی خوب، مستلزم یک روح و روانِ پاکیزه و درست است. روحی که زخم ندیده باشد و روانی که بدیها را در خود نپروراند. مسئلهی مهم اینجاست که پدرها و مادرها به احساسات فرزاندانشان اهمیت چندانی نمیدهند. شاید این مشکل تقصیر آنان نباشد؛ چراکه خود نیز اینگونه رشد کردهاند، پس طبیعی است که آن را مشکل نپندارند.
تا فردای آن روز، اضطراب در جانش فروکش نمیکرد. اتفاقات فردا را تصور میکرد و نمیدانست دوستی با یک پسر چهگونه است؟ نمیدانست که باید چهگونه با او رفتار کند.
زنگ تعطیلی مدراس به صدا در آمده بود. اواخر سال جاری بود و فرودین به پایان میرسید. هوای سرسبز بهاری، میان بوتهها و درختانِ سرزنده میپیچید. آسمان صاف بود و لکههای ابر به دیده نمیآمدند. صدای آواز پرندگان که به روی شاخه و برگهای سرسبز لانه کرده بودند به گوش میرسید. باران بهاری که دیشب باریده بود، آسفالتهای خاکگرفتهی کوچه را آب و جارو کرده بود. نگار شور عجیبی داشت. ممکن بود برای ابتدای رابطهاش هیجان خاصی داشته باشد؛ اما بیشتر از آن استرس داشت. همان هراسی که همیشه در جانش بود و حال اوج گرفته.
با قدمهای سست و پرتردید به همان کوچهای رفت که آن روزها حمید را آنجا دیده بود. حمید نیز مانند همیشه به خود رسیده و آراسته کرده بود. به موهایش شانه زده بود و ادکلن سردی را نیز به پیراهنش. پیراهنِ چهارخانهی قرمزرنگ به تن داشت، به همراه شلوارلیِ تیرهرنگ.
نگار با دیدنش به اضطراب افتاد. باورش نمیشد که راضی شده باشد تا با او دوست شود. برای همین همچنان با دید دیگری به او مینگریست. حمید لبخندی بزرگ به چهره نشاند و به صورتی که فکر میکرد حال جذابتر شده، دستی کشید.
با قدمهای بلند به سویش رفت، کنارهی خیابان مقابل هم قرار گرفتند. جوی آب از کنارشان رد میشد و درخت نارنج بالای سرشان، سایهای سرد اطرافشان درست میکرد. حمید با همان لبخندی که به چهره داشت، دستش را پیش گرفت و با لحنِ خوشایندی به سخن آمد:
- سلام... خیلی خوشحالم کردی!
از صورت نگار اضطراب میبارید، با تردید و استیصال به دستش نگریست، نمیدانست باید دست بدهد یا خیر؟ به ناچار دستانش را در دستش قرار داد و خیلی نرم و شل آن را فشرد:
- سلام... فکر نمیکردم بیایم؛ یعنی خودمم فکر نمیکردم خوشحالت کنم!
به حاشیهی پیاده رو رفتند و کنار یکدیگر قدم زدند. حمید با بامزگی و شوخطبعی از این روزها که از او خبری نداشت حرف میزد و میگفت که چهگونه شبها بیخوابش کرده. سپس از حرکت ایستاد و به نگار خیره شد.
- اسمت چیه؟
romangram.com | @romangram_com