#در_انتظار_چیست_پارت_306


- آره.

- خوبی؟

نمی‌دانست چه بگوید، برایش بسیار دشوار بود. صداهایی از اتاق می‌آمد که نشان می‌داد نریمان و مریم در حال بیدارشدن هستند؛ برای همین با عجله و شتاب لب به سخن گشود:

- ببین... من... من باهات دوست میشم.... الان باید قطع کنم. فردا می‌بینمت، همون جای همیشگی.

- باشه باشه... پس خداحافظ.

- خداحافظ.

تلفن را سریع قطع کرد و دستش را به روی قلبش گذاشت که بی‌وقفه در حال کوبیدن بود.‌‌ همان لحظه مریم با حالتی خواب‌آلود و منگ در اتاق را باز نمود. هنگامی که نگار را مقابل تلفن دید، با لحنِ پرسشگرانه گفت:

- کی بود؟

نگار که هول کرده بود، با صدایی مضطرب و کلامی بریده‌بریده پاسخ داد:

- هی.. چی... سحر بود، می‌خواست ببینه فردا امتحان داریم یا نه.

- دارین حالا مگه؟

- آره... ریاضی داریم.

romangram.com | @romangram_com