#در_انتظار_چیست_پارت_305
با بدبختی سرش را به پایین انداخت. حرفهایش تاثیری در نگار نمیگذاشت. میترسید؛ میترسید دوست خوبش به سرنوشتی شوم دچار شود. خود هیچ چارهای جز سکوت نداشت؛ اما مگر میشد نگار را پشیمان کند؟ او مصمم و با اراده این تصمیم را گرفته بود؛ تصمیم به قتل!
- خب... بعدش چی...؟ میخوای چی کار کنی؟ اعدامت میکنن نگار.
- من خیلی وقته مُردم نسرین، من رو از مرگ نترسون.
نفسش را با درد به بیرون فرستاد. چه میتوانست برای دوستش انجام دهد؟ کمی پیش هم ماندند و سپس از یکدیگر جدا شدند. نسرین با تفکرات و ترسهای خود به خانه بازگشت و نگار با خشم و تنفر. هوای سرد لامسهشان را مخدوش کرده بود. برف تند کرده بود و درشت شده بود. شاخههای خشک درختان از دانههای درشت برف پوشیده شده بود. چمنهای اطراف جاده نیز سفیدپوش بودند. مه تمام شهر را از آن خود کرده بود و تمام فکر نگار را. خشم آنقدر در وجودش ریشه دوانده بود که هیچچیزی نمیتوانست آن را از او بگیرد. تمام ذهنش به شب منتهی میشد؛ اما اضطراب، اضطراب نیز یقهی پیراهنش را رها نمیکرد. هراسی موزون از شب به جانش افتاده بود. با خود میگفت:« نکند همهچیز برعکس شود و نریمان به خواستهاش برسد بدون آنکه جان به در کند؟ نکند توانِ کشتن را نداشته باشد؟»
باید تمام نفرتش را جمع میکرد تا آن لحظه خشم به آرزویش میرسید و نریمان به درک واصل میشد. برای همین موضوع چندان پیچیده نبود؛ کافی بود تمام گذشته و روزهای بد را به یاد آورد. برای همین شروع به تفکر کرد. به سالهای قبل بازگشت؛ هنگامی که هنوز دبیرستانی بود.
سالهایی که هفدهسال داشت و دخترکی سادهدل بود. روزها از هنگامی که حمید شمارهی خودش را در کیفش انداخته و رفته بود، میگذشت. نگار اما هراسی در دل داشت. مانند همهی دختران در این سن، سردرگم و پریشان بود. نمیدانست باید چه کند؟ آیا دوستی با کسی که نمیشناسد درست است یا خیر؟ البته آن زمان نگار به این موضوع فکر نمیکرد، تنها هراس داشت. فضای آن روزهای خانه، برایش غیرقابل تحمل بود. نریمان، ناپدری که با نگاههایش نگار را اذیت میکرد و مقابل چشمانش به مادرش بـ ـوسه میزد و کلمات عاشقانه رد و بدل میکرد. مریمی که گویی نگار را به دست فراموشی سپرده بود؛ چشمانش جز ثروت و یک مردِ ثروتمند مانند نریمان، چیزی را نمیدید. نگار تنها بود؛ مانند ستارهای در افق محوشده میمانست؛ گویی اصلا وجود نداشت. تنها کاری که میتوانست بکند، این بود که برود مدرسه و از راه دیگری به خانه بازگردد تا با حمید مواجه نشود. آن روزها برایش بسیار سخت میگذشت. گوشهنشین و افسرده شده بود. هیچچیزی نمیتوانست لبخند به لبهایش بیاورد و معمولا در اتاقش مینشست و به گذشته فکر میکرد؛ به روزهایی که شهریار عاشقانه و پدرانه او را در آغوش میکشید و میبوسید. دلش بسیار برای او تنگ شده بود. حتی آن زمان نیز کم به دیدنش میرفت و خبرش را میگرفت. همه نگار را فراموش کرده بودند، همه به فکر زندگی خویش بودند. این منفعتطلبی و بیبندی، نگار را به راهی کشاند که عاقبتش اصلا خوش نبود.
تصمیم خودش را گرفت. ساعت شش عصر بود، هوا رو به تاریکی میزد و خورشید در حال نشست بود. رنگ نارنجی آسمان که به سرخی میزد، از لابهلای پرده به داخل پذیرایی منعکس میشد. مضطرب بود و همچنان از تصمیمش تردید داشت؛ اما باید کاری میکرد، حتی شده برای فرار از تنهایی. نگار که خجالتی و کمحرف بود، برایش بسیار دشوار بود که چهگونه سر صحبت را باز کند؛ مدام در ذهن حرفها و کلماتی را دریف میکرد تا موقع اتصال تماس بگوید؛ اما همچنان استرس داشت، دهانش خشک شده بود و ضربانِ قلبش به هزار رسیده بود. تصمیم گرفت و شماره را وارد کرد. نریمان و مریم به خوابی ناز فرو رفته و در حال درکردن خستگیشان بودند. پی در پی آب دهانش را قورت میداد تا دهانش تَر بشود. بعد از چند بوق هنگامی که ناامید شده بود، تماس برقرار شد. صدای پسری جوان- که آن زمان برای نگار جذاب بود و همچنان هیجانش را نیز میافزود- در گوشی پخش شد:
- الو... بفرمایید؟
جز سکوت چیزی نداشت که تحویل بدهد؛ مغزش قفل کرده بود و نمیدانست چه بگوید. ناخودآگاه لب به سخن باز شد:
- سلام.
حمید با تعجب به صدا گوش سپرد، برایش آشنا بود؛ اما مهمتر از این بود که صدا، صدای یک دختر بود. رنگ صدایش تغییر کرد:
- سلام... شما...؟ همونی هستین که تو راه مدرسه دیدمتون؟
romangram.com | @romangram_com