#در_انتظار_چیست_پارت_304
- تو دیوونه شدی؟ میخوای بکشیش؟ مگه کشتن کشکه؟!
- آره... الان برای من کشک شده، باید بکشمش نسرین... دارم دیوونه میشم؛ یعنی... یعنی دیوونه شدم، فقط میخوام انتقام این روزا رو ازش بگیرم. بفرستمش به درک عوضیِ حرومزاده رو.
همچنان باورش نمیشد؛ اما بعد از کمی فکرکردن و بالا و پایین کردن، فهمید دروغی در کار نیست. این موقع صبح از نگار بعید بود که او را به کافهای بکشاند و بخواهد با او شوخی کند؛ اما همچنان بهت و ناباوری تمام صورتش را فرا گرفته بود. چه میشنید؟ دوستی که حتی مورچه را نمیآزرد، میخواست آدم بکشد؟ لرزش بدنش به سراغش آمد؛ اما خفیفتتر و آزاردهندهتر. با حرکات عصبیِ نگار بیشتر به لرزش میافتاد. هنگامی که فنجان را با لرزش دستش به چنگ کشید و میان چشمانِ ناباور نسرین قهوهی داغ را سرکشید، بیشتر از قبل فهمید که او هیچ شوخی در کارش نیست. چه میتوانست بکند؟ باید چهگونه از این عمل زشت پشیمانش میکرد؟ باورش نمیشد؛ اما حقیقت جز این نبود، جز آنکه نگار کور شده بود و نفرت تمام وجودش را از آن خود کرده بود. باید کاری میکرد؛ اما نمیدانست چه، تنها با لرزش بیانش ملتمسانه گفت:
- یعنی چی نگار...؟ میخوای... میخوای آدم بکشی؟
- آدم نه...! سگ... سگکشی میخوام انجام بدم نسرین.
- باورم نمیشه! این تویی نگار؟ تو خودتی که داری این حرفا رو بهم میزنی؟ اون... هرکاری هم که کرده باشه بهاش بیشتر از اینه که تو... انسانیتت رو بفروشی؟
- آره... بهاش از همهچیز بیشتره! امشب... ساعت نُه اون رو فریب میدم. بهش وعدههای دروغ دادم تا گول بخوره.... میخوام با همین دستام... خفهش کنم نسرین!
اشک در چشمانش حلقه زده بود و احساس بیزاری میکرد. کاش میتوانست از این کابوس بیدار شود. نسرین با سرسختی خاصی لب به کلام گشود:
- اما این درست نیست... مگه من رو نیاوری تا بهت کمک کنم؟
- نه... اما نیاز داشتم دوتا گوش حرفام رو بشنون نسرین؛ یه عمر سکوت کردم الان دوست دارم داد بزنم، دوست دارم فریاد بکشم و جون اون آشغال رو بگیرم.
- چرا؟ چرا نگار؟ مگه جز این بود که همیشه اذیتت کرده؟ این دلیل قانعکنندهای برای کشتنش هست؟
- آره... اون عوضی به من نظر داره! اون آشغال عشقم رو ازم گرفت... مامانم رو بدبخت کرد... من رو به این روز انداخت... سزاور مرگه نسرین، میفهمی؟ سزاوار!
romangram.com | @romangram_com