#در_انتظار_چیست_پارت_303
گویی همه او را فراموش کرده باشند. این احساس تمام وجودش را از آن خویش میساخت. کاش تمام میشد و تمام روزهای بدش به اتمام میرسید. آرزو داشت؛ اما این نفرت، مانند ابری مقابل خورشید بود؛ تمام آرزوهایش را پنهان میکرد و او نمیدانست با کشتن او خود نیز میمیرد. البته نگار الان نیز مُرده بود. خود نیز میدانست که با یک جنازه تفاوتی جز راهرفتن و نفسکشیدن ندارد؛ اما آن لحظه مُردهتر از مُرده میشد و تمام پاکی جسم و روحش را از دست میداد.
لحظهای بعد نسرین وارد کافه شد. لرزشی خفیف از سرما بدنش را فراگرفته بود. با قدمهای مضطرب به سوی نگار رفت، شالگردنِ یشمیاش را از مقابل صورتش کنار زد و با همان لرزش ناارادیاش گفت:
- س سلام... چی شده نگار...؟ تو که نصفهجونم کردی.
دستانش را با لرزش به یکدیگر میمالید. هنگامی که سکوت نگار را دید، رو به گارسون کرد و گفت:
- آقا لطفا زودتر بیارین یخ زدیم!
دوباره جز سکوت عایدش نشد. نگار نگاهش را از آنسو برداشت و دوباره به نسرین خیره شد. برف تند کرده بود. باران آمیخته با آن میبارید. هوا مهآلود و خاکستریفام بود. حاشیهی آسفالتها نشانهای از برف دیده میشد. نگار مانند تمام اینها سرد و بیروح بود؛ سرد به معنای واقعی!
میان لرزشی که بدن نسرین را فرا گرفته بود، گارسون فنجانهای قهوه را آورد. بعد از دورشدنش، نگار به چشمانِ گشادشده و مردمکهای لرزان نسرین خیره شد، بدون هیچ حرفی؛ گویی میخواست راز درون آن را بفهمد. سپس کاملا ناگهانی و بیهیچ مقدمهای لب به سخن گشود و با لحن بسیار جدی گفت:
- میخوام نریمان رو بکشم!
لرزش خفیف از حرکت باز ماند؛ گویی حیرت و تعجب باعث شد سرما رختش را ببندد و برود. از صورت نسرین ناباوری میریخت، نگار اما همچنان جدی به او مینگریست. لبخند کمکم به لبهای نسرین آمد و سپس به خندهای بلند مبدل شد. میان خندههایش گفت:
- دیوونه شدی نگار...؟ مثل اینکه زده به سرتا.
- جدی میگم، امشب کارش رو میسازم.
خنده کمکم جمع شد و به جای آن لبهای فروبسته از ترس آمد. مدتی با چشمهای گشاد و ناباور به نگار خیره شد و سپس با صدایی که سعی داشت بلندش نکند گفت:
romangram.com | @romangram_com