#در_انتظار_چیست_پارت_302


- چی شده؟

صدای نگار، بسیار مضطرب و شتاب‌زده بود؛ گویی هراسی موزون در میان کلماتش می‌رقصید. نوع لحنِ ضطرب و پریشانش نسرین را به هراس انداخت:

- حرف بزن نگار... با توام، چی شده؟

- باید... باید ببینمت نسرین، می‌تونی بیای همون کافه‌ی همیشگی؟

- آره آره... همین الان میام، حرکت کن.

- باشه... اومدم تو راهم، الان می‌رسم. می‌خوام لباس عوض کن.... اَ... ه! خداحافظ.

نفسش را عصبی به بیرون فوت کرد و به اتاقش بازگشت. استرس از تمام حرکاتش مشهود بود. با نگاهی سرسری به لباس‌هایش، پالتوی خزدارش را پوشید و شال مشکی‌رنگش را به سر انداخت. صورتش را در آینه دید؛ هیچ‌چیز جز پریشانی در آن صورت و موهای ژنده دیده نمی‌شد. کیفش را برداشت و از خانه خارج شد. نیم‌ساعت بعد مقابل کافه‌ی همیشگی‌شان بود. هنگامی که وارد شد، نگاهِ گارسون به سویش کشیده شد.

- چیزی میل دارین بیارم خانوم؟

- دوتا فنجون قهوه... الان دوستم میاد.

- باشه خانوم، چشم.

به سوی میز انتهای کافه رفت. دیوار‌های قهوه‌ای‌رنگ و بوی عجیب و دلنشین قهوه فضا و مشامش را پر می‌کرد. دستانش از سردی هوا قرمز شده بودند، نوک بینی‌اش نیز به سرخی می‌زد و گونه‌هایش گُل انداخته بودند. حس می‌کرد نوک انگشتانش جان ندارند؛ گویی نمی‌توانست تکانشان بدهد.

بیرون هوا سرد‌تر می‌شد. برف‌های ریز با شدت می‌باریدند. چهارشنبه‌ی زمستانی برایش کسالت‌بار بود. تمام روز‌ها برایش کسالت‌بار بود. از همه بدی دیده بود؛ از کسی که مدعی بود که عاشقش است، تا مادر و ناپدری، حتی از پدر. پدری که حتی زحمت نمی‌داد زنگی به او بزند.

romangram.com | @romangram_com