#در_انتظار_چیست_پارت_301
فکری کرد و آن را به سعید گفت.
- خیلی عالی... هماهنگ میکنم، تا فردا حله.
- دمت گرم.
ماشین به حرکت در آمد و ارسلان را به خانه رساند. سعید نیز به خانه رفت. به زحمت خوابشان برد و آن شب با تمام سختیاش به اتمام رسید.
فردای آن روز نگار زودتر از قبل از خواب برخاسته بود. روحش آرامش نداشت و تمام ذهنش درگیر اتفاقی بود که قرار است بیفتد. به شب فکر میکرد؛ نمیدانست چهطور باید او را به قتل برساند؛ اما میدانست که باید این کار را انجام دهد. اضطراب و هیجانِ عجیبی داشت. قلبش لحظهای آرام و قرار نمیگرفت و جسمش تب عجیبی داشت. صداها گنگ به گوشش میرسید، دیگر مثل روزهای قبل احساس سبکی نمیکرد؛ گویی وزنهای روحش را سنگین کرده بود. هراسی وهمآلود جانش را تسخیر میکرد. او تمام وجودش را به دست شیطان داده بود و فراموش کرده بود که یک الهه است. ذهنش درگیر انتقامش بود تا این مسائل؛ تا به رسالتش، تا به اهداف اصلی زندگیاش. قتل نریمان را یکی از اهداف زندگیاش میشمرد. پوزخند میزد و با حرص میگفت:« کاش این کار را سالها قبل انجام میدادم! تا از شر این موجود رقتانگیز خلاص میشدیم. دوست دارم با دستهای خویش گلویش را بفشارم. یا اصلا با چاقو تمام بدنش را سوراخ کنم. خونِ نجسش را به در و دیوار بمالم و با خنده به خون دستهایم بنگرم.
خونش باید ریخته شود! دوست ندارم حتی یک ثانیه نیز نفس بکشد. این نفس حرام است. کاش میشد با وحشیانهترین شکنجهها او را بیازارم... یا آنکه تا صبح او را مورد ضرب و شتم قرار دهم و هنگامی که خون از تمام بدنش جاریست، او را بسوزانم. خود نیز در آن آتش بمیرم و خلاص شوم.» افکارش بسیار بیمارگونه بود. قلبش از لایهای سربی پوشیده شده که نامش نفرت بود؛ نفرتی که تمام وجودش از او نشأت میگرفت، آتشی سوزنده که وجود و جانش را میسوزاند.
دندانهایش با خشم به روی هم فشرده شدند و سپس صدای خندهی هیستریک و دیوانهوارش در فضا منعکس شد. حال دیگر با ولع عجیبی دلش میخواست شب بشود؛ اما همچنان تردیدی آزاردهنده در گوشش نجوا میکرد:« این کار را نکن نگار...! این کار را نکن...» آه از نهادش بلند شد؛ گفتن این مسائل به دیگران کار چندان آسانی نبود؛ اما او باید با کسی حرف میزد تا آرام شود و تصمیم درستی بگیرد.
به نرگس اعتماد داشت؛ اما نه آنقدر که بتواند این موضوع را به او بگوید. از طرف دیگر نرگس زندگی سخت را نچشیده بود و حس میکرد حرفش را نمیفهمد؛ برای همین گزینهای بهتر از نسرین به ذهنش نیامد.
ساعت از شش صبح عبور کرده بود. کمی صبر کرد، صبحانهای درست کرد و خورد. مریم و نریمان همچنان خواب بودند؛ اما صدای خرناسهایشان به گوش میرسید. هوا مهآلود و مبهم بود، ابرها در لابهلای ابرهای سفید، سیاه بودند. بارانکی باریده بود و شبنمی به روی برگهای سبزو زردرنگ نشسته بود. هوا بسیار سوزناک و سرد بود، بخار از دهان خارج میشد و یخ میبست. احتمال آنکه تا ساعاتی دیگر برف ببارد بسیار بود.
هنگامی که کارش تمام شد، موبایلش را برداشت و به نسرین زنگ زد. او که میدانست نسرین سحرخیز است و حال دارد برای برادر و پدرش صبحانه حاضر میکند، خیالش از این بابت آسوده بود که جواب میدهد. طولی نکشید که انتظار به پایان رسید و نسرین پاسخ داد:
- الو... سلام خانوم سحرخیر!
- سلام نسرین، وقت داری؟
romangram.com | @romangram_com