#در_انتظار_چیست_پارت_299
- نه ارسلان بیا، وگرنه همه چی لو میره.
- باشه باشه... فعلا.
تماس را قطع کرد و به نغمه نگریست. همچنان اندوه بزرگی در چهرهاش نشسته بود و بسیار سرد و یخی بود؛ گویی از نگاهش یک دنیا قطب شمال میریخت. ارسلان سرش را تکان داد و با لحن محبتآمیزی گفت:
- ازت خیلی ممنونم... کمک بزرگی بهم کردی، جبران میکنم نغمه خانوم.
- فقط اون عوضی رو بکش...! حالا میتونی بری.
سرش را تکان داد و به آرامی در را باز کرد. راهرو همچنان در تاریکی فرو رفته بود. با قدمهای آهسته و پر از احتیاطی به سوی راهپلهی سنگی قدم برداشت. میان راه صدای قدمهایی را شنید که از دور نزدیک میشدند. اولین کاری که کرد، این بود که در اتاقی را باز کند و خود را به داخل آن بیندازد.
دو محافظ با قدمهای تند از راهرو میگذشتند. صدای یکیشان به وضوح به گوش ارسلان رسید:
- دوربینا هیچ معلوم نیست چشونه. صدبار بهت گفتم نخواب مواظب باش منم نخوابم؟ آشغال.
با دورشدن صدای پا، به آرامی در اتاق را باز کرد و به سوی طبقهی اول رفت. باید هرطور شده از عمارت خارج میشد. راهی نداشت جز آنکه ریسک کند. در اصلی عمارت را باز کرد. گروهی از محافظها در انتهای حیاط گرد آمده بودند و حرف میزدند.
ارسلان با احتیاط از کنار عمارت رد شد و خود را به باغچهی کناری رساند. دیوارها با سیم خاردار غیرقابل عبور بودند؛ اما سعید به ارسلان انبردستی داده بود تا بتواند در موقع فرار آنها را ببرد. با احتیاطی که شتاب آمیختهاش شده بود، شروع به بریدن آن کرد و سپس با تمام توان از بالای دیوار بلند به پایین پرید.
نگاهی به دو طرف کوچهی خلوت انداخت. باید با آخرین توانش میدوید. سعید در نزدیکی آنجا در ماشین بود. بعد از گذراندن مسافتِ کوتاهی به ماشین ونِ مشکیرنگی رسید و تقهای به آن زد. در توسط سعید باز شد، ارسلان با هراسی که در چشمانش بود به او نگریست. سعید با عجله او را داخل ماشین کرد و در را بست. سپس بعد از سرکشیدن بطری آب، از او پرسید که چه شده و چه فهمیده؟ ارسلان مو به مو همهچیز را توضیح داد. سعید بعد از تأملی کوتاه با جدیت به سخن در آمد:
- کارّ خودشه، از اولم شکم به کیان بود.
romangram.com | @romangram_com