#در_انتظار_چیست_پارت_298
یادمه یه لباسخواب حریر سفیدرنگ بلند تنم بود. اون موقع چاق نبودم، صورتمم اینطوری نبود. با قدمهای آهسته طول سالن رو طی کردم. یه صداهایی میاومد؛ صدای پچپچ بود. از لای یکی از درا نور کمی راهرو رو روشن میکرد؛ توجهام به اون سمت جلب شد. آروم از کنار دیوار حرکت کردم تا به اتاق رسیدم.
کیان و فرزانه بودن. کیان سعی داشت بند لباس خواب فرزانه رو بکشه پایین؛ یه لباس ِ فیروزهای بود. فرزانه داشت مخالفت میکرد. هنوز هم صداش تو گوشمه:« نه کیان... الان وقتش نیست...!» عصبانی بودم؛ اما بیشتر از هرچیز دیگهای ناامید و مأیوس. با خودم میگفتم چرا باید به من خــ ـیانـت کنه؟ مگه من چیزی واسش کم میذاشتم؟ یا مگه من از فرزانه چی کم داشتم؟ مثل شکستخوردهها به اتاقم رفتم و تا صبح گریه کردم. گذشت، چند روزی گذشت و سکوت کردم. اون زمان هنوز مادرشون زنده بود. یه روزی از سرعصبانیت رفتم پیشش و همهچیز رو تعریف کردم. میدونی بهم چی گفت؟
ارسلان هر لحظه متعجبتر و حیرانتر میشد، با چشمانی که آمیخته به ترس و تعجب بود، به نغمه گوش میسپرد که چه با حرص و غضب همهچیز را تعریف میکرد. با صدایی که سعی داشت از هراس نلرزد پاسخ داد:
- چی... چی گفت؟
- واسهم تعریف کرد؛ داستان بهادر و فرزانه و کیان رو. فرزانه خدمتکار عمارت بزرگ ایزدیها بود. همراه مادر مریضش اینجا کار میکردن. کیان و بهادر آمریکا بودن و وقتی برگشتن، تو اولین نگاه دلشون رو به فرزانه باختن. یه مثل قدیمی هست که میگه... زن، باعث جدایی برادرها میشه.
داستان از این قرار بود؛ فرزانه دل از هردوشون برده بود. کیان که آدم حریص و جاهطلبی بود، بیشتر از بهادر تمایل داشت فرزانه رو بهدست بیاره و هرکاری میکرد تا بتونه این کار رو بکنه؛ اما در آخر فرزانه سهم بهادر شد و از این مثلث عاشقی فقط نفرت و کینهاش برای کیان باقی موند.
بهادر برادر بزرگتر بود و همهچیز به اون تعلق داشت؛ کار شرکت و پخش مواد مخدر هم به اون رسید. رئیس بزرگ یه باند پخش شد. کیان زیردستش شد و این نفرت بیشتر از روز قبل شدت گرفت. همیشه چشمش دنبالِ فرزانه بود. من از نگاههای یواشکیش فهمیدم که فرزانه رو دید میزنه. این وسط فقط یه مانع وجود داشت، اون هم بهادر بود. یه آدم مستبد و خودمختار که فرزانه رو فقط و فقط مال خودش میدونست و هیچوقت اجازه نمیداد که اینا به هم برسن... و یه مانع دیگه! اون هم من بودم. تقدیر خواست که ما تصادف کنیم. از اونجا کیان من رو مُرده نشون داد. تا همین چندوقت پیش تو این عمارت کوفتی نبودم، احتمالا بعد از مرگ بهادر من رو آوردن اینجا.
ارسلان دیگر به یقین رسیده بود که قتل یا به گردنِ فرزانه است یا کیان؛ اما بیشتر شکش به سوی کیان بود؛ چراکه تنها او اردلان و فرشید را میشناخت. آمد حرفی بزند که موبایلش شروع به زنگزدن کرد، سعید بود.
- الو... چی شده؟
صدایش بسیار آهسته و فروکش شده بود. سعید با حالتی مضطرب گفت:
- الو... ارسلان وقت تنگه... باید بیای بیرون.
- الان؟ نمیشه یهکم دیگه بمونم؟
romangram.com | @romangram_com