#در_انتظار_چیست_پارت_297


- خب... تعریف کنید... ارتباطی بین این بیست‌سال پنهون‌کاری و قتل وجود داره؟

به نقطه‌ی نامعلومی خیره ماند و با بغضی آشکار سر تکان داد. صورت سوخته و گوشت متلاشی‌شده‌اش هراس به جانِ ارسلان می‌انداخت. صدایی جز صدای سکوت نمی‌آمد. از لابه‌لای پرده‌ی پنجره بادِ سردی وزیده می‌شد؛ تاریکی تمام اتاق را روشن می‌کرد و نورِ چراغ‌قوه نغمه را.

ارسلان با کنجکاوی افزایش‌یافته گفت:

- خب... تعریف کنید.

مکثی کرد، نگاهش را به ارسلان دوخت؛ از مردمک‌های خسته‌ی چشمانش حادثه می‌بارید:

- اونا من رو این‌جا زندونی کردن تا حرف نزنم.

- یعنی چی؟ کیا این کار رو کردن؟

- کیان و فرزانه...!

تعجب در جانش افزون گشت؛ صدای خشدار و دورگه‌ی نغمه هراسش را بیشتر می‌کرد. منتظر نگاهش کرد تا ادامه بدهد. با خشمی که جانش را می‌آزرد به سخنش ادامه داد:

- بیست‌سال پیش... رفت و آمدای مشکوکی می‌دیدم. همه جا تاریک بود و این‌جا یه خرده قدیمی‌تر بود. تا اینکه جدیدا بازسازیش کردن. صدای چک‌چکِ آب از توی دستشویی یه شب من رو از خواب انداخت؛ شیر دستشویی خراب شده بود و صداش کل اتاق رو برمی‌داشت. وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم کیان نیست. با خودم گفتم شاید دستشویی باشه یا رفته بیرون سیگار دود کنه.

اون شب رو خوابیدم تا فردا شب. خواستم ببینم امشب هم میره بیرون یا نه؟ دقیقا یادمه، ساعت نزدیکای دو بعد از نصف شب بود. همه جا تاریک بود و وهم خیلی عجیبی فضا رو پر کرده بود. من آدم ترسویی نبودم؛ اما اون شب می‌ترسیدم، نمی‌دونم از چی؛ اما... الان می‌فهمم.

دیدم کیان یواشکی از جاش بلند شد و اتاق رو ترک کرد. یه‌کم صبر کردم تا دور‌تر بشه. دقیقا همین اتاق بودیم. وقتی مطمئن شدم، لای در رو یواش باز کردم. کیان نبود.

romangram.com | @romangram_com