#در_انتظار_چیست_پارت_296


- چرا من باید بهت بگم؟

نگاهی به اتاق انداخت و با لحنِ پر از امیدی گفت:

- تا از مرگ و زندگی‌‌ رها شی نغمه خانوم... کافیه بهم کمک کنی.

مکثی کرد؛ مکثی که درونش دنیایی تفکر بود. سپس با بالا و پایین‌کردن اوضاع با‌‌ همان لحن سردش به سخن در آمد:

- اول بگو ببینم کی هستی بچه؟ اصلا چرا من نباید صدا کنم ببرنت؟

- چون هیچ‌کس شانس آزادیش رو با دست خودش نابود نمی‌کنه! من؟ من اسمم ارسلانِ رادمهره. به دلایلی با این خانواده دشمنم. باید یه سری چیزا بفهمم تا بتونم برادر بی‌گناهم رو نجات بدم. باید بهم کمک کنی نغمه خانوم. من... من از دار دنیا فقط همون یه دونه برادر رو دارم. نذار یه آدم بمیره.

نغمه کمی تحت تاثیر حرف‌هایش قرار گرفته بود؛ اما همچنان خود را سرد و بی‌تفاوت نشان می‌داد، هیچ‌گاه احساس واقعی خودش را نمایان نمی‌کرد، معمولا سرد و ساکت بود و همیشه درحال زخم زبان زدن.

- خب... حالا می‌خوای چیکار کنم؟ با این پای فلجم بیام برادرت رو نجات بدم؟

- نه نه... فقط می‌خوام بهم بگین... چرا بیست‌سال این‌جا حبسین؟ چرا زنده‌بودنتون رو قایم می‌کنن؟

- ببینم برادرت چرا می‌خواد اعدام بشه؟

- یعنی نمی‌دونی؟ اون بهادر ایزدی رو کشته.

پوزخند به روی لب‌هایش جانی تازه گرفت؛ زیاد برایش جای تعجب نداشت. ارسلان با دقت تمام جزئیات را زیرنظر داشت و واکنش‌هایش را می‌دید. ارسلان متوجه شده بود که نغمه هیچ از این خبر احساس تعجب نکرده؛ برای همین کنجکاو‌تر شده بود تا قضیه را کشف کند.

romangram.com | @romangram_com