#در_انتظار_چیست_پارت_295
صدایش را ملتمسانه آهسته کرد:
- آروم باشین... بهتون میگم.
موبایل را به اطراف چرخاند. اتاق کوچکی که با کمدی بزرگ و چوبی پر شده بود. تختِ فلزی بلندی نیز در وسطش دیده میشد که قدیمی و زواردررفته بود. قدمی به جلو نهاد؛ گویی دنبال چیزی بگردد دوباره به اطراف نگریست. صدای نغمه او را به خود آورد:
- اینجا چیزی واسه دزدی نیست... به کاهدون زدی بچه!
با گیجی سر تکان داد و شتابزده گفت:
- نه نه... من دزد نیستم، من اومدم اینجا تا ازتون یه سری سؤال بپرسم؛ پای مرگ و زندگی در میونه.
پوزخندی به لبانش آمد، نگاهش را از ارسلان برداشت و به گوشهای خیره ماند:
- مرگ و زندگی؟! من خیلی وقته مرگ و زندگی رو با هم تجربه میکنم... هیچی نیست! جفتش مزخرفه.
- ببینید نغمه خانوم...
- تو اسم من رو از کجا میدونی؟
با جدیت به او نگریست و سپس گفت:
- من خیلی چیزا میدونم... اومدم اینجا اون چیزایی که نمیدونم رو بپرسم.
romangram.com | @romangram_com