#در_انتظار_چیست_پارت_294


بی‌ هیچ حرف دیگری تماس را قطع کرد و شماره‌ی ارسلان را گرفت. ارسلان با شوک از فکر بیرون آمد و به پرتوی نوری که از گوشی‌اش بیرون می‌آمد خیره شد. تماس را برقرار کرد و گوشی‌اش را به گوش چسباند.

- الو الو... چی شد؟ حله؟

- آره حله... مواظب باش پسر... همه خوابن، فقط مواظب باش که کسی متوجه نشه.

- باشه.

تماس قطع شد. ارسلان لباس و شلوار مشکی‌رنگی به تن داشت. آستین‌های بلندش تا مچ دستش می‌آمد. ژاکتی کلفت و گرم بود. کلاهِ مشکی‌رنگ را تا آخر روی سرش کشید و صورتش را پوشاند. تنها مقداری از دماغ و چشم بیرون مانده بود. با احتیاط از ماشین بیرون آمد و به اطراف نگریست. آن طرف‌تر مقابل در ورودی حیاط، محافظ‌ها در حالِ خنده و بگو بخند بودند.

ارسلان با قدی کاملا خم و صورتی پر از اضطراب، پا‌هایش را روی سنگلاخ‌های روی زمین که چمن‌های کوچک و کم‌طراوتی از لای سنگ‌ها بیرون زده بود، به حرکت درآورد و قدم به جلو برداشت. هوای سرد، پوست لـ ـختـ صورتش را سِر می‌کرد. بوی نسیم به همراه سرمای ترس در وجودش می‌دوید. صدای هوهوی باد که میان تاریکی شب پرهیاهو بود، به گوش می‌رسید.

با احتیاط کامل وارد عمارت شد. همه‌جا را تاریکی فراگرفته بود، جز چراغ‌های شب خواب که اطراف را با نور نارنجی‌رنگی روشن می‌کرد. باید به سراغ نغمه می‌رفت. اضطراب و هیجان تمام وجودش را می‌لرزاند.

اطراف را از نظر گذراند. وقت زیادی نداشت. باید تا کسی بیدار نشده، هرچه زود‌تر کار را تمام می‌کرد. خود را به طبقه‌ی دوم رساند و به آرامی در راهروی طویل قدم برداشت. رد نگاهش به در انتهای سالن بود؛ دری که تمام راز‌ها در آن مدفون شده بود و ارسلان مامور یافتنش.

نگاهی به دو طرف راهرو انداخت و دوربین‌های خاموش را از نظر گذراند. هکر تصاویری جعلی از سالن و اطراف به مانیتور‌ها می‌داد. دو محافظ سر اتاق مخصوص کنترل خوابشان برده بود. صدای آهسته‌ی قدم‌هایش را حس می‌کرد؛ برای همین ضربش را می‌کاست. بالاخره به در چوبی رسید، چراغ‌قوه‌ی موبایل ساده‌اش را روشن کرد و آن را در دهان گذاشت. نور با پرتو‌های باریکی از موبایل ساطع می‌گشت. طبق روشی که سعید به او یاد داد عمل کرد، سنجاق را در آورد و شروع به بازی‌کردن با قفل در شد. دقیقه‌ای طول نکشید که در با صدای «چریک» باز گشت.

تردید داشت. با نگاهی نگران و پر از ترس به ظلمتی که از لای در منعکس می‌شد نگریست. دستش به آرامی روی دستگیره‌ی طلایی‌رنگ نشست و در آهسته به عقب کشیده شد. قدم اولش مانند قدم اول برای مرگ بود؛ به زحمت برداشته شد. نور موبایل داخل را روشن‌تر کرد، تاریکی در حال فروریختن بود. نگاه آخر را به اطراف انداخت و سپس وارد اتاق شد و در را بست. با دیدنِ چیزی که مقابلش بود، هراسی جان‌کاه به وجودش بخشیده شد. زنی با لباس‌های گشاد و سورمه‌ای‌رنگ که پرتو نور آن را روشن می‌نمود، به همراه صورتی کشیده و استخوانی که نیمه‌اش سوخته و به آتش کشیده شده بود، با چشمانِ وحشت‌آفرین و گشاد به روی ویلچری فلزی نشسته بود و به ارسلان می‌نگریست.

نفس‌های ارسلان به شماره افتاده بود. می‌ترسید که فریاد بکشد و او را به دام بیفکند؛ اما زن تنها سکوت کرده بود. نگاهش پر از وحشت و خشم بود، از چه کس؟ ارسلان برای همین به آن‌جا رفته بود. در را پشت سرش بست، تاریکی اطرافش را احاطه کرده بود. ضربان قلبش بی‌وقفه در رفت و آمد بود و پرخروش خود را به سینه‌اش می‌کوبید. آب دهانش با سر و صدا بلعیده شد. نغمه با صدای نسبتا بلندی به سخن آمد که با علامت سکوت از طرف ارسلان مواجه شد:

- تو کی هستی؟

romangram.com | @romangram_com