#در_انتظار_چیست_پارت_293
شینا با انگشتانش موهای سینهی محسن را به بازی گرفت و به نقطهای نامعلوم خیره ماند:
- واقعا علی؟ دوسم داری؟
بـ ـوسهای میهمان پیشانیاش کرد و با لحن پرشوری گفت:
- معلومه که دوست دارم.
شینا مانند کودکان ذوق کرد و با خنده گفت:
- آخ جو... ن! علی دوسم داره...
محسن نیز با خنده شینا را در آغوش کشید و گفت:
- چهقدرم لوس شدی جدیدا!
صحبتهایشان به طول انجامید. ارسلان در آن لحظات برای فرار از تنش و اضطرابی که به جانش افتاده بود، تنها مسکن را نگار میدانست. به او فکر کرد، آنقدر فکر کرد و رویا چید که شیرینی وصفنشدنی کل وجودش را فرا گرفت. او که میدانست قلبش تنها جاییست که پاک مانده است، دوست داشت نگار تنها ساکنش باشد و همانطور نیز بود؛ نگار مانند تک فرشتهای در سرزمین پهناور قلبِ ارسلان بود؛ گویی پرنسس خوشسیمای ولایتی از جنس خیال.
یک ربع بعد، هنگامی که شینا نیز به خواب عمیقی فرو رفته بود، محسن به طور پنهانی وسایل را از کولهاش برداشت و به دستشویی پناه برد. قبل از آن از لای در هکر را به بیرون نهاد. دستگاهِ کنترلکننده را روشن نمود و سپس با حرکاتی که با فلشها روی دستگاه قرار داشت، توانست آن حشره را به حرکت در آورد. تصویر را از مانیتور کوچک دستگاه میتوانست ببیند. با دقت فراوان حشره را در هوا به حرکت در آورد و از گوشهی دوربین، آن را به روی چشمیاش ثابت نگه داشت. سپس دکمهای را فشرد و اطلاعات در صرف یکدقیقه هک شد و دوربینهای سراسر خانه از کار افتاد. قبل از هرچیزی زنگی به سعید زد، با آهستهترین صدایی که سراغ داشت لب به سخن گشود:
- سعید... درست شد؟ از کار افتادن؟
- آره درسته... تصاویر رو کامل قطع کردیم.
romangram.com | @romangram_com