#در_انتظار_چیست_پارت_292


دست در دست پله‌های مرمرین را بالا رفتند. محسن با کنجکاوی پرسید:

- مامانشون کجان؟ خوابیدن؟

- تو اتاقاشونن، احتمالا الاناست که بخوابن. چه‌طور؟

- ندیدمشون؛ برای همین گفتم عزیزم.

در اتاق را باز کردند و داخل شدند. محسن با نگاهی حریص شینا را برانداز کرد و سپس با خشونت او را روی تخت پرت کرد و خود نیز به او پیوست. بازی عشاق آغاز گردید. بـ ـوسه‌ها داغ و داغ‌تر می‌شدند و نوازش‌ها حالت بیمارگونه‌تری پیدا می‌کردند. هرلحظه فاصله‌ی میانشان کمتر می‌گشت و محسن و شینا بیشتر در آغوش هم جای می‌گرفتند. لحظه‌ای نگذشت که دیگر اعمالشان دست خویش نبود و لذتی موزون تنشان را فراگرفت. بعد از ساعتی به حمام رفتند. شینا لبخند به لب داشت و راضی و خوشنود بود؛ گویی برای همین ازدواج کرده باشد. محسن نیز برعکس قیافه‌ی غم‌گرفته‌ی ارسلان، خندان و شاد بود و سعی کرد لذت بیشتری به شینا بدهد. یکدیگر را با حوله‌ای خشک کردند و به تخت خواب پیوستند. ارسلان با کلافگی به موبایلش خیره مانده بود تا محسن تماسی بگیرد. ساعت از دوازده رد شده بود و دیگر احتمال آنکه همه خواب باشند بیشتر بود؛ اما باید ساعتی بیشتر صبر می‌کردند. عطش ارسلان برای یافتن حقیقت سیری‌ناپذیر بود و این امر بیشتر مشتاقش می‌کرد تا این یک ساعت تند‌تر بگذرد؛ اما همیشه وقتی می‌خواهیم ساعات زود‌تر بگذرند، عقربه‌ها با‌حوصله‌تر حرکت می‌کنند.

شینا و محسن مشغول بگو و بخند بودند. محسن از کار‌هایش در نمایشگاه سخن می‌گفت و شینا نیز از بحث‌های زنانه‌ای که میان او و فرزانه که امروز دوستانش به سراغش آمده بودند حرف می‌زد.

- وای علی... نمی‌دونی مامان یه دوست داره، اسمش کتی خانومه! این این‌قدر خودش رو می‌گیره، من بعضی وقتا فکر می‌کنم دختر لویی شونزدهمه.

محسن به سبک ارسلان خندید و گفت:

- حتما از این تازه به دوران رسیده‌هاست.

- آره... انگار از دماغ فیل افتاده، پالتوی خز مشکی می‌پوشه... پوتینای بلند و براق، موهاشم تو این سن رنگ می‌زنه اونم چی؟ شرابی...!

محسن با خنده به سخن در آمد:

- پس عقده‌ای هم تشریف دارن. البته این موضوع طبیعیه؛ چون فکر می‌کنن پول خوشگلشون می‌کنه... همه که مثل خانوم من خوشگل نیستن!

romangram.com | @romangram_com