#در_انتظار_چیست_پارت_291


- قهر باشم... تو موظفی تلفنت رو جواب بدی تا نگران نشم.

روبش را با حالت قهر برگرداند. محسن موقعیت را مناسب دید؛ در سرسرا کسی نبود و برای همین به او نزدیک شد و حلقه‌ای از دستانش دور شانه‌ی شینا پیچید. شینا کمی مقاومت کرد؛ اما سپس آرام گرفت و خود را بیشتر در آغوش محسن جای داد. حلقه تنگ شد و نوای عاشقانه‌ی پرفریبی در گوش شنیا منعکس شد:

- قربونت بشم الهی عزیزدلم... ببخشید شینا!

دستانش از روی سینه‌ی محسن جدا شد و به دور گردنش پیچانده شد. با حالت مظلومانه‌ای پاسخ داد:

- نه علی... تو باید ببخشی، من باهات خیلی بد حرف زدم... ناراحتت کردم؛ تقصیر از تو نبود.

بـ ـوسه‌ای کوتاه میانشان بدل شد و سپس محسن با استادی بینی شینا را کشید و گفت:

- فدای سرت خانومی... حالا نظرت چیه بریم بالا عشقم؟

شینا لبخندی زد و با شیطنت گفت:

- خسته که نیستی هان؟

محسن خندید؛ درست همانند ارسلان:

- نه عشقم... بیا بریم تا بهت نشون بدم چه‌قدر سرحالم.

- بریم عشقم.

romangram.com | @romangram_com