#در_انتظار_چیست_پارت_290
- چهطور میتونی تو این وضعیت شوخی کنی ارسلان؟ داستان خیلی حساسه.
- میدونم پسر؛ اما یه حسی بهم میگه ما پیروز میشیم.
- امیدوارم این حست چرت نگفته باشه!
نگاهی به یکدیگر انداختند و سپس به خنده دچار شدند. بعد از اتمام کار، محسن و ارسلان به سوی ماشین رفتند، ارسلان خود را در صندوق عقب جا داد و سپس محسن پشت فرمان نشست و به سوی عمارت به حرکت در آمد. ارسلان در جای تنگ و تاریکی قرار داشت. ذهنش خاموش و از کار افتاده بود.
هوا سوز عجیبی داشت؛ گویی چندین درجه زیر صفر بود و ابرها آمادهی بارش برف. زمستان مانند رودی در گذر بود؛ زیبا اما گذرا. سرد بود؛ اما احساسی فراتر از مرگ را در خود جای داده بود. زیبایی عجیبش همراه با برفهای بلورین و سفیدرنگ به زمین میریختند.
مردمان، با پالتوهای بلند و مشکیرنگ و کلاههای عجیب و پشمی، به همراه شالگردنهای مد روز، با سرعت از پیادهروها میگذشتند. درختانِ زمستانی خشک و بیاحساس در اطراف به چشم میخورد؛ شاخه و برگهایی که پراکنده از تنهی اصلی درخت دیده میشدند، بدون هیچ برگ و میوهای.
در آسمان هیچ ستارهای نبود، ماه لاغر شده و گوشهای از شب نشسته بود. ظلمت تمام صندوق عقب را فراگرفته بود و گاهی احساس خفگی به ارسلان دست میداد. بعد از گذراندن یک راه نسبتا طولانی، ماشین مقابل در بزرگ عمارت از حرکت ایستاد. نگهبانان با دقت به محسن نگریستند. هنگامی که او را علی گمان کردند، با احترام در را باز کردند و کنار رفتند.
محسن ماشین را با احتیاط و آهسته از بین جادهی سنگلاخی شده گذر داد. گوشهای از حیاط وسیع پارک کرد و هنگام خارجشدن از آن، به طور آهسته صندوق عقب را زد. ارسلان در را کمی باز کرد تا روزنههایی برای ورود هوا به وجود آید. محسن نگاهی به صندوق عقب انداخت و سپس با نفس عمیقی وارد خانه شد.
شینا در پذیرایی نشسته بود و به فیلم دیدن مشغول بود. هنگامی که محسن وارد عمارت شد، با نگرانی از جای برخاست و با ابروهای درهمشده و صدای معترض به سویش یورش برد:
- هیچ معلوم هست کجایی؟ کلی نگران شدم... چرا تلفنت رو جواب نمیدی؟
محسن همانند ارسلان لبخند کجی به لب نشاند و با تمسخرگفت:
- تو مگه قهر نبودی؟
romangram.com | @romangram_com