#در_انتظار_چیست_پارت_289
- محسن درست میگه. ببین کافیه از یه راهِ درست وارد بشی و سر صحبت رو باز کنی. بهش بگو که تنها راهِ نجاتش تویی تا بهت اعتماد کنه.
- اگه... یه موقع کسی اومد چی؟
- چرا باید کسی بیاد؟ اون موقع همه خوابن.
کمی مکث کرد و سپس با لحن پراز سؤالی گفت:
- خب... حالا گیریم که من رفتم تو... همهچیزم پرسیدم و دلیل اینکه چرا قایمش کردن رو هم پرسیدم، بعدش چی؟ این موضوع... این پنهانکاری... چه ربطی به قضیهی قتل داره؟ میشه بهم توضیح بدین؟
سعید کمی مکث کرد و سپس با تأمل پاسخ داد:
- نمیدونم ارسلان؛ اما امیدوارم یه سرنخ مهم پشتش باشه. بالاخره دونستنش بهتر از ندونستنشه.
- راست میگی، محسن چهطوری بهم خبر میده؟
- آی کیو! با موبایل دیگه. فقط بذارش رو سایلنت تا صداش رسوات نکنه.
سرش را به نشانهی مثبت جنباند. بعد از آن ارسلان و محسن به همراه سعید به مکانی رفتند، لباسهای ارسلان و محسن عوض شد و گریم سنگینی نیز به روی صورت محسن نشست که حال با ارسلان مو نمیزد. ارسلان از این همه امکانات به حیرت آمده بود:
- مو نمیزنه ها... میترسم خودم رو باهاش عوضی بگیرم. اصلا الان من منم یا اون منه؟
سعید خندهای کرد و بعد با لحن خندانی گفت:
romangram.com | @romangram_com