#در_انتظار_چیست_پارت_288
نگاه ِ سرگردانی به آنان کرد و گفت:
- اما چی؟
سعید با حیرت و بهتی که در کلامش بود به سخن آمد:
- ببین ما امروز درمورد «نغمه»ای که گفتی تحقیق کردیم. اسمش نغمه سلمانیه. زنِ قانونی کیان ایزدی؛ اما یه چیز خیلی جالبه این وسط... اونم اینکه نغمه باید بیستسال پیش تو یه تصادف مُرده باشه!
ابروهای ارسلان در هم شد و با نگاه جدی به سعید نگریست:
- یعنی چی؟ پس... پس چرا قایمش کرده؟
- تو هم باید همین رو بفهمی ارسلان. اینجا یه کاسهای زیر نیمکاسهست. باید امشب وارد اتاقش بشی و قضیه رو بپرسی.
پوزخندی کوکورانه به لبانِ ارسلان هجوم آورد:
- فکر کردی به همین سادگی میگه؟
اینبار محسن به جای سعید سر سخن را گرفت:
- آره... میگه؛ چون بیست سال تو یه اتاق زندونیش کردن. اون اولین دشمنیه که خانوادهی ایزدی برای خودش تراشیده.
سعید حرفش را تصدیق کرد:
romangram.com | @romangram_com