#در_انتظار_چیست_پارت_287


تا ساعت نه شب چرخید و به پیش ریحان رفت. اوضاع را جویا شد. وقت تنگ بود و تا آخر هفته دادگاه تجدید نظر تشکیل می‌گردید. ارسلان نیز باید تا آن روز همه‌چیز را مهیا می‌کرد و مدرک را به چنگ می‌آورد. ساعت نه به‌‌ همان کافه‌ی امروزی رفت. سعید به همراه بدل ارسلان- که محسن نام داشت- پشت میز منتظرش بودند. کسل بود و حال خوشی نداشت؛ اما حال که هدفش «آزادی» برادرش به حساب آمده بود، کورسوی امیدی در جانش روشن بود.

پشت میز نشست و بعد از سلام و احوالپرسی و دست‌دادن، به گارسون سفارش قهوه‌ای تلخ داد. قهوه آماده روی میزش قرار گرفت. بخار ملایم و دلپذیر قهوه فضا را معطر می‌ساخت. مارپیچ و موزون از فنجان خارج می‌شد. سعید نگاهی به جفتشان کرد و سپس با جدیت سر سخن را باز نمود:

- ببین ارسلان، محسن همه‌ی صداهایی رو که این چندروز از تو و شینا ضبط شده گوش داده و می‌دونه چی شده و چی نشده؛ اما اگه چیزی هست که باید بهش بگی تا بدونه بگو.

کمی مکث کرد و سپس با صدای ملایم اما جدی سخن گفت:

- نه چیز خاصی نیست، فقط امشب باید رابطه‌ای با شینا برقرار بشه! می‌فهمی که...

محسن سرش را تکان داد و گفت:

- می‌دونم داداش، نگران نباش می‌دونم چیکار کنم.

- خوبه.

سعید بعد از مکثی دوباره به سخن آمد:

- ببین نقشه‌ از این قراره؛ تو باید بری تو صندوق عقب ماشین قایم شی ارسلان. محسن موقع پیاده‌شدن یواشکی در صندوق عقب رو باز می‌کنه تا تو به موقعش ازش بیای بیرون. محسن که رفت بالا وقتی کارا تموم شد و همه خوابیدن دستگاه رو راه می‌اندازه و دوربینا رو از کار می‌اندازه، بعد نوبت تو میشه که وارد خونه شی.

- خب باید کجا برم؟ من از کجا باید بدونم قاتل کیه تا بدونم فیلم رو کجا گذاشته؟

- ما هم نمی‌دونم قاتل کیه؛ اما...

romangram.com | @romangram_com