#در_انتظار_چیست_پارت_286


- چه‌طوری وارد خونه شم؟

- میگم بهت.

- قضیه‌ی نغمه چی شد؟

- اونم جالبه، اومدم پیشت میگم.

- اکی، پس خداحافظ.

- خداحافظ.

از دکه‌ی روبروی پارک سیگاری خرید. روی یکی از صندلی‌های رنگارنگ پارک نشست و به فواره‌های آبی آب که درحال رقـــص بودند نگریست. فندک سنگی‌اش را زیر سیگار قرار داد و سپس با انگشت شستش آن را روشن کرد. شعله‌ی آتش سرِ سیگار خاموش را به آتش کشید و سپس دودِخاکستری خود را به هوا پرت کرد. پک محکمی به سیگارش زد. دود درون ریه‌هایش نفود کرد و سپس با فوتی به بیرون پرید. ذهنش درگیر لحظه‌ای شد که اردلان از زندان آزاد شود و او را در آغوش بگیرد. ناخودآگاه شور و حرارتی برای به اتمام‌رساندن این بازی به جانش نفوذ کرد. با خود می‌گفت:« چه لحظه‌ی شیرینی می‌شود! برادرم از زندان آزاد شود و به آغوش من بیاید. برادرِ بی‌گـ ـناه من، برادرِ بی‌پناهم. کاش قدرتی داشتم تا میله‌های فلزی زندان را با دستانم می‌شکافتم و او را به بیرون می‌آوردم. اصلا چرا تنها او؟ اگر قدرتی داشتم تمام بی‌گناهانی را که به زندان افتاده بودند، یکی‌یکی به بیرون می‌آوردم.»

افکارش نوای آزادی را داشت. روز‌های خوب و آرمانی را تصور می‌کرد. با خود می‌گفت:« یعنی می‌شود روزی دیگر کسی به زندان نیفتد و اعدام نشود؟ روزی که آسمان هر روز نوای خیر و خوشی را سر دهد؟ یعنی می‌شود «آزادی» درون رگ و ریشه‌ی ما زندانیان حس شود؟ کاش می‌شد...»

ته تمام آرزو‌ها و تصوراتش را با ناامیدی تمام می‌کرد؛ مانند خیلی‌ها. مگر می‌شود؟ آری، کافیست دستت مشت شود و با اتحاد به پا بخیزی. بعضی‌ها نیز می‌گویند اتحاد کجا بود؟ راست هم می‌گویند، باید ابتدا اتحاد به وجود آید و سپس خرافات زدوده شود، بعد از آن آزادی خود می‌آید.

همه‌ی مردم در جستجوی این کلمه‌ی غریب بودند؛ اما تا اتحادی بر سر معنی و مفهومش به دست نیاید همچنان نسیم در بند خواهد بود. ارسلان بیش از هرکس دیگری دوست داشت برادرش را در آغوش بکشد؛ اما این وضع هم برایش قابل تحمل نبود، اینکه خود را به دختری بسپارد و پاکی و نجابتش را لحظه به لحظه از دست دهد. سخت بود و بسیار آزاردهنده؛ اما چاره‌ای نیز وجود نداشت. بار‌ها وسوسه به سراغش آمده بود؛ اما چیزی از خلوص نیتش را نکاسته بود. این موضوع بسیار برایش خوشایند بود که همچنان «هدفش» برادرش است، نه عیش و نوش. شاید گاهی رفتارهای ضد و نقیض نشان می‌داد؛ اما تهش به این نتیجه می‌رسید که نباید بگذارد هوای نفس میدان بیابد؛ چراکه آن وقت افسارش دودستی به او سپرده می‌شود و ارسلان را به هرجا که می‌خواهد می‌برد. باید به این تفکر می‌رسید که انسان باید خوی حیوانی‌اش را کنترل کند. خوی حیوانی تنها در اعمال حیوانی خلاصه می‌شود. انسان نیز نوعی حیوان است؛ اما با تفکر و شعور، پس نباید اهدافش را با شهوترانی از دست می‌داد. باید می‌فهمید که هرچیز در جای خود و برای شخص مناسبش درست است.

***

«انسان» از یک جایی به بعد، باید بداند برای چه به دنیا آمده و قرار است از خود چه به جای بگذارد. کسی مثل هیتلر از خود «جنگ» و «بدنامی» را به جای گذاشت و در مقابل کسی نیز مثل «گاندی» از خویش خوبی و خوشنامی. هدف از زندگی تا معلوم نشود، زندگی بسیار کسالت‌بار و بیهوده می‌شود. ارسلان هدفِ خویش را نمی‌دانست، او زندگی می‌کرد تا زندگی کرده باشد؛ مانند خیلی‌ها نامش را نیز «زندگی» می‌گذاشت؛ اما من نامش را «بردگی» می‌گذارم.

romangram.com | @romangram_com