#در_انتظار_چیست_پارت_284
آب سرد پوست ملتهب صورتش را التیام بخشید. با عصبانیت به تصویر خطخطی خود در آینه نگریست. عصبانیت همراه با قطرات آب از سر و رویش میریخت. دستش را مشت کرد و به دیوار کنارِ آینه کوبید. دوست داشت با نعرهای به شینا بگوید که برایش هیچ اهمیتی ندارد. بگوید که از او متنفر است و میخواهد برادرش را نجات دهد، وگرنه حتی یک دقیقه نیز تحملش نمیکرد؛ اما حیف! که مجبور به سکوتی مرگبار بود. سکوتی که وجودش را به لرزه میانداخت و نعره را در پس کوچههای گلویش به دار میکشید. خسته بود؛ همانند مسافری که تمام راه را پیاده آمده و انتظار استقبال گرمی دارد؛ اما با چوبهی دار مواجه میشود. چهقدر برایش زندگی مسخره به نظر میرسید.
تمام روز، تمام عمر، تمام زندگی باید بدوی تا به خواستهای برسی که متعلق به خودت نیست. و این میشود درد بزرگ زندگی؛ رسیدن و نرسیدن. گاهی مجبوری برای دیگران بجنگی و این موضوع تو را بیشتر از پیش عصبانی میکند، گاهی برای خودت میجنگی؛ اما این موضوع تنها به جوکِ بیمزهای میماند.
اطراف را کاشیهای سفید و فیروزهای پر میکرد. صدای دستی به در رسید و بعد از آن صدای معترض و آمرانهی شینا:
- بیا بیرون، میخوام برم دستشویی.
ارسلان با عصبانیتی افزون شده به تصویر خویش نگریست، سپس آب دهانش را قورت داد و دستگیرهی در را فشرد. بیتفاوت از کنار یک دیگر رد شدند. ارسلان میخواست از خانه بزند بیرون؛ اما نمیدانست باید کجا برود و چه کند. اتاق را ترک کرد و بیتوجه به دیگران از عمارت خارج شد.
سوار ماشینش شد و بعد از گذراندن مسافتی با سرعت، مقابل پارکی از حرکت ایستاد. موبایلش را درآورد و شمارهی سعید را گرفت. دقیقهای به طول نینجامید که صدای سعید در گوشی پخش شد:
- الو... سلام چی شده؟
عصبانی بود، همچنان عصبانیت از سر و رویش میبارید:
- خسته... شدم!
فریادش لرزه به پیکرهی سعید انداخت. میدانست که ارسلان چه میکشد و این موضوع آزارش میداد. باید هرچه زودتر از شر این مزاحم که از قضا قاتل هم است راحت میشدند.
- آروم باش... توضیح بده ببینم چی شده؟
- دخترهی بی همهچیز بهم میگه از خونه میندازمت بیرون... میگه حواست رو جمع نکنی میدم پدرت در بیارن. میفهمی سعید؟
romangram.com | @romangram_com