#در_انتظار_چیست_پارت_283


- علی درسته میگه عمو، باران باید بهت می‌گفت.

شینا با حالت قهر از پشت میز برخاست و به سوی طبقه‌ی دوم دوید. ارسلان با استیصال به جمع نگریست و سپس از پشت میز برخاست و به دنبال شینا رفت. پله‌های سنگی را با ضرب‌آهنگ خاصی بالا رفت و خود را به اتاقشان رساند. شینا روی تخت پشت به ارسلان نشسته بود. دست به سینه و ابرو درهم‌شده. ارسلان از اینکه قرار بود ناز او را بکشد و به اصطلاح دلش را به دست آورد، دلسرد و بی‌حوصله بود. لبخندی به لب نشاند و به او نزدیک شد. شینا دوباره رویش را برگرداند و با نیم‌نگاهی به او انداخت. ارسلان با لبخندِ ظاهرسازی‌شده بالای سرش بود.

- به خدا من رو ندید. حوله تنم بود، فقط سرم رو برده بودم بیرون.

- چرا بهم نگفتی، هان؟ تو مگه نمی‌دونی این عوضی چشمش دنبال توئه؟

ارسلان چشمانش را در کاسه چرخاند:

- مسئله اینکه این موضوع واسه من اهمیتی نداره شینا. من بهت نگفتم؛ چون چیز مهمی به نظر نیومد... اصلا من به این دخترِ اهمیتی نمیدم و بهش فکر نمی‌کنم که بخواد واسه‌م مهم باشه تا یادم بمونه.

پوزخندی به لب آورد و با لحن نیشداری پاسخ داد:

- تو مراسم دیدم چه‌طوری باهاش می‌رقصیدی.

دست به کمر ایستاد و گوشه‌ی کتش را پشت دستانش قایم کرد:

- منظورت چیه؟

- همون که شنیدی! بهتره بدونی این‌جا از این غلطا کنی میدم پدرت رو در بیارن.

ارسلان با چشمانِ به خون نشسته و فک منقبض‌شده به شینا نگریست. دستش با شتاب بالا آمد و قصد زدن کرد که با نگاهِ شینا بالا متوقفش ساخت. دستش را با کلافگی به صورتش کشید و به دستشویی پناه برد. باید کنترل خود را حفظ می‌کرد تا شینا را عصبانی نکند.

romangram.com | @romangram_com