#در_انتظار_چیست_پارت_282


ارسلان با بی‌تفاوتی چشمانش را در کاسه چرخاند و آبش را نوشید:

- دیروز رو میگه... رفته بودم حموم اومد سراغت.

اخم کمرنگی میان ابروهای شینا جای گرفت و گفت:

- پس چرا به من نگفتی؟

ارسلان نگاهش را میان جمع چرخاند و گفت:

- فکر کردم خودش بهت میگه... آخه باهات کار داشت.

- نه خیر، نگفت.

باران خنده‌ی مستانه‌ای کرد و با لحنِ پر از حرصی میان حرف‌هایشان پرید:

- بله بله... ما هیچ‌وقت دعوا نمی‌کنیم.

صدای اعتراض کیان همراه با اخم‌های غلیظش سخنانشان را قطع کرد:

- تمومش کنین!

سپس رو به شینا کرد و ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com