#در_انتظار_چیست_پارت_281


- نمی‌دونم چشه! با هم دعوامون شد منم گفت بتمرگ حق نداری بیای.

شینا خنده‌ای کرد و میان لقمه‌های کوچکی که زیر دندان می‌جوید گفت:

- دعوا! یه چیز جدید بگو عزیزم... شما که همه‌ش درحال دعواکردنین.

- شما رو هم می‌بینیم عزیزم.

شینا با‌‌ همان لبخند پیروزمندانه‌اش نگاهی به ارسلان انداخت و سپس دوباره به باران خیره شد:

- ببین عزیزم! ما هیچ‌وقت باهم دعوا نمی‌کنیم؛ چون برعکس شما عاشق همیم... آ! راستی... شما قرار نیست بچه‌دار بشین؟ نکنه مشکلی دارین؟

باران پوزخند محوی به لبانش آورد و با لحن نیش‌داری گفت:

- ما مثل شما عجله‌ای واسه این کارا نداریم! سر صبح هم آره؟

شینا با نگاه گیج به باران خیره شد:

- یعنی چی؟

پوزخند روی لبان باران عمق گرفت و به ارسلان خیره شد:

- از شوهرت بپرس عزیزم.

romangram.com | @romangram_com